همین که معرفی عجیب و غریب امسال به پایان رسید لیانا پشت سر دانش آموزان جدید که اکثر آنها همکلاسیاش بودند به سمت کلاس دهم به راه افتاد خوشبختانه روز اول مدرسه بود و از درس و مشق خبری نبود ولی برای لیانا فعلا این چیز ها اهمیتی نداشت خیلی کنجکاو بود بفهمد این دختر تازه وارد فاطمه چرا چنین چیزهایی گفت و چرا شخصیت های موردعلاقهاش از یک داستانی که درمورد جادو و این جور چیزها است ناگهان جلویش ظاهر شدند و چرا او حتی ذره ای خجالت نکشیده بود از اینکه جلوی شخصیت های موردعلاقهاش راجع به علایقش گفته بود لیانا با وجود افکارش به کلاس رفت و سر جای همیشگی اش نشست ولی خبری از فاطمه نبود لیانا میدانست به علت اینکه آن روز روز اول مدرسه است همه میتوانند هر موقعی که دلشان خواست به حیاط بروند و احتمالا فاطمه هم در حیاط بود کمی جلوتر از لیانا همان سه پسر تازه وارد ( ایوان روزیه ، ریگولوس بلک و بارتیموس کراوچ ) کنار هم نشسته بودن و چیزی را با تعجب به هم میگفتند بیست دقیقه به همین صورت گذشت و بعد لیانا بلند شد تا کمی قدم بزند رز هم در حیاط بود او عادت داشت همیشه روز اول را در حیاط بگذراند و لیانا تا آن لحظه حوصله بقیه دانش آموزان مدرسه که در هر لحظه ای او و رز را مس/خره می کردند نداشت ولی حالا چیزی او را وادار کرده بود به حیاط برود و با رز در مورد فاطمه حرف بزند خیلی کنجکاو بود او هیچوقت نمیگذاشت کنجکاوی بر او غلبه کند اما اینبار نتوانسته بود جلوی کنجکاویای که مثل ز/هر تمام وجودش را فرا میگرفت بگیرد
همزمان با بلند شدن لیانا کراوچ هم بلند شد و به سمت در رفت و از کلاس خارج شد ولی انگار آن دو دوستش هنوز تصمیمشان را نگرفته بودند و بعد از چند ثانیه آنها هم از کلاس خارج شدند لیانا بلافاصله بعد از آن دو از کلاس خارج شد و در حیاط دنبال دوستش گشت ولی اثری از او نبود چند بار دور حیاط را گشت تا اینکه متوجه چیزی شد رز هیچوقت بدون خبر دادن به او غیب نمیشد نگرانی وجودش را لبریز کرد و با سرعت بیشتری دنبال رز گشت تا اینکه
تا اینکه رز را دید که در حال خواندن یک کتاب در حیاط نشسته بود و لیانا احتمالا چند بار بدون دیدنش از کنارش عبور کرده بود 🤣🤦🏻♀️ لیانا کمی از خودش عصبانی شد که او را ندیده است ولی میدانست وقتی کتاب میخواند هر چقدر هم لیانا زور بزند رز صدایش را نمیشنود پس بی خیال صحبت با رز شد و بی هدف در حیاط قدم زد شاید خیلی هم بی هدف نباشد چون لیانا ته ته ته دلش میخواست با آن دختر تازه وارد صحبت کند وقتی لیانا یک دور دیگر دور حیاط را زد زنگ کلاس خورد لیانا خیلی تعجب کرد و به سمت کلاس رفت و رز را دید که در حال رفتن به کلاس بود بعد از اینکه لیانا وارد کلاس شد
همین که لیانا وارد کلاس شد فاطمه را دید که با صدای آهسته ای به ریگولوس و بارتی و ایوان چیزی میگفت و آنها تعجب عمیقی کردند ولی به هر حال به لیانا که مربوط نمیشد پس لیانا بیخیالشان شد و منتظر ماند تا بفهمد چرا زنگ زدهاند که معاونشان وارد شد و گفت : خب بچه ها چون چندین سالی میشه که اردو نرفتیم و جشنی هم نگرفتیم قراره هفته بعد اردو بریم پس اومدم رضایتنامه هاتون رو بدم تا بدین والدینتون امضا کنن ( خدایا به ما هم از این اردو ها بده ☠️ ) لیانا تعجب عمیقی کرد و قیافه فاطمه را دید که از خوشحالی و تعجب لبخند زده بود معاون رضایتنامه ها را بینشان پخش کرد و وقتی به لیانا رسید لحظهای مکث کرد و بعد آنرا به دستش داد و بعد گفت : هر کسی که نخواست بیاید یا به هر دلیلی والدینش رضایتنامهاش را امضا نکردند آنروز را کلا مدرسه نیاید لیانا به رضایتنامهاش نگاهی انداخت چهارشنبه هفته بعد بود معاون ادامه داد : ننوشته کجا میخوایم بریم چون غافلگیریه ولی به والدینتون گفته میشه خب امروز زودتر مرخص میشید میتونید برید لیانا به سمت خانه اش رفت تا این خبر عجیب را به مادر و خواهر و برادرش بدهد ولی وقتی در خانه را زد نه صدای قدم های مادرش که میخواهد در را باز کند آمد و نه هیچ صدای دیگری لیانا میدانست هیلی و کریس مدرسهشان دیرتر بسته میشود چون مال او امروز زودتر بسته بودند ولی مادرش هیچوقت این ساعت از خانه بیرون نمیرفت پس کجا بود شاید خانه خاله درومیدا رفته بود لیانا به سمت خانه آندرومدا بهترین دوست مادرش که او و خواهر و برادرش به او خاله میگفتند رفت و در راه فاطمه را دید که در خانهای زنگ میزند ولی کسی در را باز نمیکند رد تعجب را بر صورت فاطمه دید و دید که او به سمت کوچهای رفت و از دید لیانا دور شد لیانا به خانه خاله درومیدا رسید و در زد ولی باز هم کسی جواب نداد خیلی عجیب بود پس کجا میتوانست رفته باشد لیانا در همین افکار بود که
نتیجه 1
به شمایی که این را میخوانید میدانم پیش از این که این را بخوانید من مرد/ه ام اما میخواهم این را بدانید که من راز شما را فهمیده ام و این پست را با زحمت ساختهام تنها به این امید که هرگاه که این پست را خواندید لایک کنید و کامنت بگذارید تا من دوباره زنده شوم اف کا اچ بلک ( راستی عکس نتیجه عکس لیانا اسمیته )
نتیجه 2
به شمایی که این را میخوانید میدانم پیش از این که این را بخوانید من مرد/ه ام اما میخواهم این را بدانید که من راز شما را فهمیده ام و این پست را با زحمت ساختهام تنها به این امید که هرگاه که این پست را خواندید لایک کنید و کامنت بگذارید تا من دوباره زنده شوم اف کا اچ بلک ( راستی عکس نتیجه عکس لیانا اسمیته )
نتیجه 3
به شمایی که این را میخوانید میدانم پیش از این که این را بخوانید من مرد/ه ام اما میخواهم این را بدانید که من راز شما را فهمیده ام و این پست را با زحمت ساختهام تنها به این امید که هرگاه که این پست را خواندید لایک کنید و کامنت بگذارید تا من دوباره زنده شوم اف کا اچ بلک ( راستی عکس نتیجه عکس لیانا اسمیته )
نتیجه 4
به شمایی که این را میخوانید میدانم پیش از این که این را بخوانید من مرد/ه ام اما میخواهم این را بدانید که من راز شما را فهمیده ام و این پست را با زحمت ساختهام تنها به این امید که هرگاه که این پست را خواندید لایک کنید و کامنت بگذارید تا من دوباره زنده شوم اف کا اچ بلک ( راستی عکس نتیجه عکس لیانا اسمیته )
خیلی قشنگ بود پارت بعدییی پلیزززز💜
لطفففففف داریییی قشقیییی ❤❤❤❤❤❤ پارت بعد رو گذاشتم تو راهه خدا کنه منتشر شه یبار رد شد💔😭
ای بابا من ک منتظر پارت بعدیم😂🤍
اومددد منتشررر شده ناظر خیلی خوبیی بود همین چند ساعت پیش گذاشتم منتشر شد ( اکثر ناظرا بعد از یه هفته میزنن فلان کار کن تا منتشر شه 😃)
عالی بود
ممنون 💖🫂