چرا نفهمیدم چرا الان فهمیدم؟چرا اونوقتی فهمیدم که دیگر چیزی برای فهمیدن وجود نداشت؟.
چرا من رفتن تو را نفهمیدم؟ چرا آن روز که آرامتر از همیشه چشمهایت را از چشمهایم دزدیدی، نفهمیدم چیزی در میان ما بیصدا به پایان رسیده است؟ تو رفتی و من هنوز کنار پنجره ایستاده بودم، با دلی که خیال میکرد صدای قدمهایت دوباره از راهرو برمیگردد. چه ساده بودم... نمیدانستم بعضی رفتنها آنقدر آهسته اتفاق میافتند که آدم، مدتها بعد میفهمد همان لحظهای که لبخند میزد، آخرین بار داشته تو را از نزدیک میدیده.
کاش آن روز میدانستم این آخرین باریست که نامم از میان صدایت عبور میکند؛ کاش میدانستم این آخرین نگاهت قرار است سالها در گوشهای از ذهن من بماند. شاید آنوقت بیشتر نگاهت میکردم، بیشتر گوش میدادم، حتی برای چند ثانیه بیشتر کنارت میماندم. اما آدم همیشه ارزش لحظهها را بعد از تمام شدنشان میفهمد؛ وقتی دیگر نمیتواند دستی را که رها کرده دوباره بگیرد، یا حرفی را که نگفته به گذشته برگرداند.
تو رفتی و جهان هیچ اتفاقی نیفتاد. خورشید صبح روز بعد مثل همیشه طلوع کرد، پرندهها روی شاخهها نشستند، خیابانها شلوغ شدند و آدمها خندیدند؛ انگار نه انگار کسی از جهان من کم شده بود. فقط من بودم که هر صبح چیزی را در میان شلوغیها گم میکردم؛ چیزی شبیه صدای تو، شبیه نگاهت، شبیه آن اطمینانِ سادهای که بودن تو در دل من میساخت. دنیا ادامه پیدا کرد، اما جهانِ من همانجا، پشت آخرین قدمهایت ایستاد.
حالا نبودنت در همهچیز ریشه دوانده است؛ در سکوتِ اتاق، در شبهایی که خواب به چشمم نمیآید، در پنجرهای که هنوز بیدلیل بازش میکنم، انگار شاید باد بوی حضورت را از سالهای دور با خودش آورده باشد. گاهی خیال میکنم اگر چشمهایم را ببندم، تو دوباره همان نزدیکی؛ اما چشم که باز میکنم، فقط دیوار است و سایهای که روی آن افتاده و دلی که هنوز نفهمیده چرا باید به نبودنت عادت کند.
شاید دردِ واقعیِ رفتنت خودِ رفتن تو نبود؛ این بود که من هیچوقت فرصت نکردم برای آخرین بار بدانم آخرین بار است. اگر میدانستم، خداحافظیمان را اینقدر ساده نمیگذاشتم؛ اگر میدانستم، تمام حرفهای نگفتهام را در یک نگاه جمع میکردم و آنقدر نگاهت میکردم که تصویرت برای تمام سالهای نبودنت در چشمهایم بماند. اما تو رفتی و من ماندم با یک مشت «کاش» که هیچکدام راهی به گذشته ندارند. چرا من رفتن تو را نفهمیدم؟ چرا همیشه خیال کردم برای دوست داشتن وقت بیشتری هست؟
خیلی قشنگههههه
ممنون سایرن
🛐🛐🛐🛐
ناززز
واقعا شاهکار🛐🛐🛐
مرسییی
گاه آخرین ها را نمیفهمیم در هنگام اتفاق افتادنش شاید اصلا به همین خاطر آخرین بار ، آخرین بار است
عالیییی بوددد
واییی
مرسی
اگر میدانستم،
خداحافظیمان را
اینقدر ساده نمیگذاشتم؛
چقدر قشنگ بودددد 😭😭😭😭
من اصلا گریه نمیکنممم
وای خیلی جمله کوتاه قشنگی بود
مرسییی
وای
مثل همیشه شاهکار بود و لذت بردم.
خسته نباشی! 🙌🏻
تشکرر