مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم متفکر توام چنان کز همه خلق غافلم — سعدی
در وصف احساسم به تو میتوانم بگویم ؛ به حدی دوستت دارم ،، که میدانم خدا روزی سوالش از تو این باشد : " چه کردی او پرستیدت! " من اما میخاهم ، زیر باران پاریس ، در شهری که همه از عاشقانش میگویند ، تنها یک چیز را بدانم ؛ پاریس زیباست ، اما زیباییاش بازهم از تو کم دارد .. کوچهها بیتو فقط سنگفرشاند ، کافهها بیتو فقط صندلی ، و برج ایفل بیتو فقط اهن تکه ای اهن بی جان. تو که باشی ، هر پیادهروی خیس ، یک شعر پر فراز و نشیب میشود. دلم برایت تنگ است .. نه به اندازهی فاصلهها ، که به اندازهی تمام ان ثانیههایی که میتوانستم کنارت باشم و نبودم .. اما حالا ، زیر همین باران که شبیه موهای توست وقتی خیس میشوند ، قول میدهم : پاریس را قدم بزنم ، عکس بگیرم ، و همهی زیباییاش را برایت بیاورم — چون تو در پاریس ، تنها ترکیب تو و شهریست که هرگز نمیتوانم از ان دل بکنم ؛! باران بند نمیاید .. و من هم از دوست داشتنت دست نمیکشم ..
خیره کننده ، همانند برج ایفل ؛ پاریس ، از دریچهی چشمان من .. پاریس را باید با دل دید ، نه با چشم. با دلی که میتپد ، نه چشمی که فقط میبیند. صبحهای پاریس بوی نان تازه و قهوه میدهد. کافههای گوشهی خیابان ، صندلیهای چوبیشان را رو به خیابان میچینند و انسان ها ، با فنجانی قهوه در دست ، تماشا میکنند که شهر چگونه از خواب ناز و راحت بیدار میشود. من اما هر صبح ، پیش از هر چیز ، به تو فکر میکنم.. به اینکه اگر اینجا بودی ، کنارم مینشستی و میگفتی : کروسانت را نصف میکنیم عزیزم. خیابان های پاریس ، سنگفرشهایی دارند که قرن ها قدم ادمهای متفاوت را به خاطر دارند. زیر پایم که میلغزند ، حس میکنم تاریخ هم عاشق بوده عاشق اتفاقاتش ، پلها و اب هایی که ، ارم زیرشان میگذرد؛ همانطور که زمان از کنار من میگذرد و من هنوز منتظر توام.
پل الکساندر سوم ، با ان چراغهای طلایی ، شبها شبیه تاجیست بر سر شهر — و من زیر ان تاج طلایی،، فقط به یک چیز فکر میکنم: تو.. شاید هم ما. برج ایفل که شب میدرخشد ، دروغ نیست که میگویند افسون میکند. اما حقیقت این است: وقتی ان نورها را میبینم ، نور چشمهای تو را میبینم و حقیقتا بدم هم نمیاد در ان نور غرق شوم چون عمق چشمان تو هرگز مشخص نبوده! برج فقط بهانهای است برای یاداوری تو. تو انجا نبودی اما در تک تک جزئیات فرانسه تورا به خاطر اوردم. مون مارتر ، ان تپهی نقاشها و رنگها ، بوی رنگ روغن و رؤیا میدهد .. هنرمندان میکشند ، میفروشند ، و عاشقها دست هم را میگیرند. من میانشان میروم ، قلم مویی میبینم که روی بومی ، چهرهای میکشد — و چهره ی تو ، ناخوداگاه در ذهنم شکل میگیرد .. کاش میتوانستم تو را بکشم ، اما ای دل غافل و ساده لوح ، مگر زیباییت در یک بوم جا خواهد شد ؟!
کتابفروشیهای حاشیهی سن ، پر از جلد های کهنه و بوی کاغذند و عشق هم شبیه یک کتاب است : بعضی صفحهها را باید چند بار خواند ، بعضی جملهها را باید زیرشان خط کشید ، و بعضی فصلها را هرگز نباید تمام کرد .. تو ، ان فصلی هستی که من هرگز نمیخواهم تمامش کنم! غروبهای پاریس رنگ ندارند ،، اسمان بنفش و طلایی میشود و رودخانه ، تصویر شهر را در خود می کشد . پاریس در این ساعت ، شبیه یک اهنگ بیکلام است — و تو ، کلمه های گمشده ی ان اهنگ ؛ پاریس زیباست همانند تو شهری که اگر تو نیز در ان بودی نه فقط یک شهر بلکه خانه ای بود پر رمز راز ، عجیب و غریب ، کلاسیک همانند گیتاری خاک خورده گوشه کتابخانه ای که صاحبش گربه سیاهی کوچک دارد .. باران در پاریس فقط بهانه ایست برای نداشتن چتر و دست در دست بودن و قدم زدن زیر اشک چشمان پنهان ابر های گریان فرانسوی ، و چه چیزی بهتر از این ؟ همدردی اسمان با من در دلتنگی برای تو !
زیر باران پاریس ؛ به لیست فرانسه افزوده شد.
توسط IlIIa
ـ
مرسی نازنازناز
چقدر قشنگ بود🫠
فداتبشم من خوب خوشگلک؛ ☝🏻
بسیار زیبا بوددد🛐😭
فدات بشم منن ممنونم؛ 💝
خیلی قشنگ بود
مرسی ناز
اخ... پاریس می خوام☹
منم همینطور دخترم قربونت برم مرسی که به لیست قشتنگت اضافه کردی؛ 💘
وای زیبا ترین چیز بود نهجدی فوق العاده بود وای-😭
فوقلعاده فقط شمایی! ☝🏻
دختر قشنگم.. 😭
نازک من((
زیر باران پاریس ؛ به لیست بهترینها افزوده شد.
توسط 🌪 '𝘝aler𝘪𝘢
ـ
مرسی فداتبشم💘
زیبا بود
لذت بردم
فداتون بشم من؛
خدا نکنه