♔ 𝑉𝑒𝑙𝑜𝑟𝑖𝑎 ♔ The throne is not given is taken 𝑩𝒚 𝑯𝑬𝑻𝑬𝑰𝑨
━━━━━━━━━ ⋆♛⋆ ━━━━━━━━━ CHAPTER II ━━━━━━━━━ ⋆♛⋆ ━━━━━━━━━
«.. . . ! اعلیحضرت» صدای سرباز با اضطراب در جنگل پیچید «سپاه سرخ اینجاست! ! » چند لحظه سکوت حکمفرما شد. کایرن آرام سرش را چرخاند. از میان درختان بلند، پرچمهای سرخ یکی پس از دیگری ظاهر میشدند. باران همچنان بیوقفه میبارید. صدای برخورد قطرهها با زره سربازان، جنگل را سنگینتر کرده بود. الورا ناخودآگاه نفسش را حبس کرد. دستانش لرزید. سنگ سفید را محکمتر در آغوش گرفت؛ آنقدر محکم که لبههای تیز کریستال کف دستانش را برید. قطرههای خون روی سطح سفید سنگ چکید. کایرن متوجه شد. بدون آنکه نگاهش را از سپاه مقابل بردارد، آرام گفت «اروم باش» الورا با ناباوری به او خیره شد
آرام باشد؟ وقتی تمام خاندانش کشته شده بودند؟ وقتی سرزمینش دیگر وجود نداشت؟ وقتی صدها سرباز درست مقابلشان ایستاده بودند؟ چطور میتوانست آرام باشد... صدای سم اسبها متوقف شد. میان سپاه سرخ، راهی باز شد. مردی با زره سبز تیره از میان سربازان بیرون آمد. شنل سبزش در باد تکان میخورد. نگاهش آرام بود. اما هیچ گرمایی در آن دیده نمیشد. او از اسب پایین آمد. قدمهایش روی برگهای خیس جنگل صدا میداد. چند متر مانده به کایرن ایستاد. خم شد. «درود بر اعلیحضرت شمال» «بابت گرفتن وقت ارزشمند تون عذرمیخواهم»
کایرن هیچ واکنشی نشان نداد «گارث» فرمانده سپاه سرخ لبخند کمرنگی زد کایرن با لحن سردی گفت: «مدت زیادی از دیدارمان میگذرد، هدفت را بگو» لبخند گارث محو شد. نگاهش به الورا افتاد نه به سنگ سفید «به فرمان اعلیحضرت دیمن » صدایش آرام اما قاطع بود «برای تحویل گرفتن سنگ سفید امده ایم» صدای رعد، آسمان را لرزاند. برای چند ثانیه هیچکس حرفی نزد. الورا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. شنل کایرن هنوز روی شانههایش بود. او نگاهش را از گارث برنداشت «سنگ» «برای گرفتن سنگ امدید ؟ » گارث سرش را به نشانه ی تایید تکان داد «وارث سفید برای ما اهمیتی ندارد» قلب الورا فرو ریخت. تمام این مدت... تمام این خونها... تمام آن قتلعام... فقط... برای همین سنگ بود؟ کایرن قدمی جلو رفت. بین الورا و سپاه سرخ ایستاد. «برگرد گارث» گارث با صدای مستقیمی گفت «عذر میخواهم اعلیحضرت ولی نمیتوانم از دستور اعلیحضرت دیمن سرپیچی کنم» چند لحظه بدون حرف به یکدیگر خیره ماندند. هر دو میدانستند... اگر حتی یکی از سربازان شمشیرش را بکشد... جنگ آغاز میشود
کایرن با اینکه چهره سرد خودشو حفظ کرده بود اما در باطن گیج شده بود، نمیدانست چیکار کند اگر سنگ را به انها بدهد ، در واقع اخرین یادگار امپراطوری سفید را تقدیم دشمن کرده است، و اگر هم سنگ را به انها ندهد، جنگی میان امپراطوری شمال و سرخ به وجود میاید، اکنون وقت انتخاب است مردم یا الورا؟ سربازان شمال، بیاختیار دست روی قبضه شمشیر گذاشتند. در سوی دیگر... سپاه سرخ نیز همین کار را کرد. هوای جنگل سنگین شده بود. حتی حیوانات هم دیگر صدایی نداشتند. الورا آرام به کایرن نگاه کرد. سالها پیش... وقتی هنوز شاهزاده بودند... همین مرد برایش از آیندهای بدون جنگ حرف میزد. از روزی که رنگها دوباره کنار هم زندگی کنند. اما حالا... او میان دو ارتش ایستاده بود. گارث دوباره سکوت را شکست. گارث با لحنی خطرناک گفت: «اعلیحضرت» «این اخرین هشدار من است» «سنگ را تحویل دهید» «وگرنه» نگاهش به سربازان شمال افتاد «هیچکس امروز زنده از اینجا بیرون نمیارد» ادامه داد «شما که نمیخواهید مردم خود را فدای یک بازمانده از یک امپراطوری ویرانه بکنید، میخواهید؟ » الورا دیگر طاقت نیاورد. «بس کنید! ! » همه نگاهها به او دوخته شد. نفسش به شماره افتاده بود. «برای یک سنگ» اشک از گونههایش پایین آمد «میخواهید صد ها نفر دیگر کشته شوند؟» هیچکس جواب نداد. فقط باران بود... که آرام روی زمین خونآلود میبارید.
کایرن برای اولین بار نگاهش را به الورا برگرداند. در چشمانش چیزی دیده میشد... تردید. نه از ترس شکست. بلکه از انتخابی که مجبور بود انجام دهد. مردمش... یا آخرین وارث سفید. دستش آرام روی قبضه شمشیرش نشست. اما آن را بیرون نکشید. او خوب میدانست اگر اولین شمشیر از نیام خارج شود... کروماریا دیگر هرگز رنگ صلح را نخواهد دید. و درست در همان لحظه... یکی از سربازان جوان سرخ، که از شدت اضطراب دستش میلرزید، انگشتش روی دسته شمشیر فشرده شد. صدای کشیده شدن تیغه از نیام... در سکوت جنگل پیچید. چند ده سرباز دیگر نیز ناخودآگاه شمشیرهایشان را بیرون کشیدند. کایرن زیر لب زمزمه کرد: «لعنتی» دستش را بالا آورد تا سربازان شمال را متوقف کند. اما دیگر دیر شده بود. صدای برخورد اولین شمشیر، در دل جنگل پیچید... و آتش جنگی که هیچکس خواهانش نبود، شعلهور شد.
დ .•*””*• پایان چپتر دوم•*””*•.დ
الان... جدی هنوز لایک نکردی؟
عالی بود💗
خیلی خوب توصیف کردی✨
ممنونم
عالییی بووددد💞💞
ممنونممم✨💕
خیلی خوب فضای تنش و اضطراب حاکم به داستان رو نشون دادی✨
🫶🪷
خیلی قشنگه موفق باشیییی
نوشته هات جالب و زیبان ✨
🫠🫶❤🔥