دلم شکسته و از کوی یار میایم ، غبار راه به دامان خود ندارم هیچ ؛ — حافظ
گاهی انسان ها خود انتخاب شکستن نمیکنند ، شکسته میشوند ؛ و حرفی در موردش نمیزنند ، فقط ارام ارام از خودشان فاصله میگیرند. انقدر ساکت می شود که حتی صدای فرو ریختن خودشان را هم نمیشنوند ارام و بی صدا سقوط میکنند. لبخند می زنند ، حرف می زنند ، به روزهایشان ادامه می دهند ، اما جایی درونشان دیگر چیزی همانند قبل نیست ، همچون شیشه ای که شکسته شده باشد و ترمیم شده باشد و شیشه ترمیم شده اما رد ان ترمیم همیشه برجای خاهد ماند ، همچون کاغذی مچاله شده که دیگر مثل روز اول نمیشود ؛ درهم شکستن همیشه با گریه همراه نیست هیچوقت همیشه اینطور نبوده ؛ گاهی با یک سکوت طولانی اتفاق می افتد ، با چشمانی که دیگر شوقی برای توضیح دادن ندارند و دیگر نوری در ان ها نمیدرخشد و قلبی که از گفتن "من خوبم" خسته شده است. من نمی دانم دقیقا از کجا شروع شد ؛ شاید از همان روزی که فهمیدم بعضی ادم ها را نمی توان نگه داشت ، بعضی خاطرات را نمی توان دوباره زندگی کرد و بعضی حرف ها را هر چقدر هم که دیر بگویی ، دیگر شنیده نمی شوند یا شنیده میشود اما جدی گرفته نمیشوند و بی ارزش خطاب میشوند. و حالا من مانده ام و تکه هایی از خودم که هنوز نمی دانم چطور باید دوباره کنار هم قرارشان بدهم ، من از درون شکسته شده ام جایی که هیچ چیز شاید هرگز نتواند ان را ترمیم کند .. شاید درهم شکسته ام ... اما هنوز اینجا هستم ، نفس میکشم و هنوز هم بیش از حد فکر میکنم ..
شاید هنوز تکه هایی از من ، جایی میان گذشته جا مانده باشند و اگر توان برگشتن داشتم باز هم انهارا جا میگذاشتم .. میان صبح هایی که ساده بودند و دم صبح هایی که در سکوت تنهایی غرق میشدم و شب هایی که خوابیدن ، تنها راه فرار از فکرهای تمام نشدنی بود. ! overthinking بیش از حد فکر کردن ؛ و من هنوز هم گاهی دلم می خواهد برگردم و به خود قدیمی ام .. اما راستش را بخواهید ، نمی دانم این هارا برای که میگویم؟! برای خودم یا خودم من هنوز بعضی روزها ، بی دلیل به گذشته فکر می کنم . به آدم هایی که امدند ، ماندند ، رفتند و بخشی از خودشان را در من جا گذاشتند .. شاید آدم ها همیشه برای ماندن نمی ایند ؛ بعضی ها می آیند تا چیزی را درون ما تغییر دهند و بعد، درست زمانی که به حضورشان عادت کرده ایم ، تبدیل به خاطره ای دور میشوند . و من مانده ام با تمام چیزهایی که نگفتم ، تمام نگاه هایی که ترجیح دادند نبینند ، و تمام دوستت دارم هایی که شاید هیچ وقت به گوش کسی نرسیدند. اما شاید روزی برسد که دیگر از تکه های شکسته ام نترسم.. ان ها را کنار هم بگذارم ، نه برای اینکه دوباره همان ادم قبلی شوم ؛ بلکه برای اینکه بفهمم درهم شکستن پایان من نبود ، پایان ادمی بود که دیگر قرار نبود باشم.
ادمی که قرار نبود باشم ؟! بله درست است،، اما من برای همیشه خود واقعی ام خواهم ماند شاید فقط کمی تغییر کنم .. اما اصل این حکایت من هستم و این هرگز عوض نخواهد شد،، شاید همه اینها از سر دوست داشتن بود ؟! دوسداشتنی که حضورش ارامش و نبودش سکوتی ترسناک است.نگاه هایی پر سخن و سکوت هایی پرحرف ؛ شاید دوست داشتن همیشه به معنی بودنت نبود .. گاهی به این معنی بود که کسی را دوست بداری بی انکه او را داشته باشی ؛ شاید دردناک ترین بخش دوست داشتن همین باشد!
و شاید در اخر دوستداشتن همین باشد ؛ اینکه بعد از تمام رفتن ها ، تمام سکوت ها و تمام شکستن ها ، هنوز جایی در قلبت برای دوست داشتن باقی مانده باشد .. من شکستم، اما احساستم در من نمرد ؛ شاید بعضی ادم ها نمی آیند که بمانند ، می ایند تا به ما یاد بدهند چگونه عمیق دوست بداریم ، چگونه دلتنگ شویم و چگونه با نبودنشان زندگی کنیم .. و اگر روزی از من پرسیدند احساست چه بود ، فقط می گویم: او بود ،، و من ، هنوز در میان تمام تکه های شکسته ام ، میتوانم دوست داشته باشم.
وای دخترکم چقد زیبا مینویسی))
در وصف زیبایی تو؟! 💘
چقدر همتون قلماتون قشنگه>>>>>>>>
به قلم شما نمیرسه زیبارو؛ 💘💘
عالی بود
خسته نباشی ❤
فداتبشم ممنونم!
خدا نکنه
حقیقته ✨
خیلی زیبا بود خوشگلم چه خوب که انقدر احساساتتو زیبا مینویسی :)✨
قربونت برم نازکم مرسی خوشگلک وای((💘
چه زیبا بود لذت بردم :)
خسته نباشی 💞
قربونت برم به زیبایی شما نمیرسه؛ 💘
مرسی فداتبشم