سلام بچه ها اخرین روز های تابستون رو بهتون تسلیت میگم ایشالا غم اخرمون باشه😭😭 😭😭😭😭😭😭😭😭📖 بریم سراغ رمانمون✨🌑🪄📖 (ممنون بابت راهنمایی هایت ناظر جان✨✨❤❤
🪄 «کلیدی که طناز پنهان کرده بود» کلید طلایی روی سنگهای سرد تالار افتاده بود. هیچکس برای چند ثانیه حرف نزد. نور طلاییِ کلید آرامآرام میلرزید؛ انگار چیزی درونش زنده بود. سلما یک قدم جلو آمد. «این... همون کلیدیه که صدای پشت در گفت طناز پنج سال پیش پنهانش کرده؟» ویانا خم شد، اما قبل از اینکه دستش به کلید برسد، کتاب جادوییاش ناگهان خودش باز شد. صفحهها با سرعت ورق خوردند. و ایستادند. تصویری روی صفحه ظاهر شد. چهار کودک جلوی همان درِ سیاه ایستاده بودند. کایرا. طناز. سلما. ویانا. اما این بار تصویر واضحتر بود. چهار کودک چیزی را در دست داشتند. همان کلید طلایی. طناز با ناباوری به تصویر خیره شد. «ولی... این غیرممکنه.» کایرا آهسته گفت: «نه. غیرممکن نیست.» طناز به او نگاه کرد. «پس چرا هیچکدوممون یادمون نیست؟» کایرا جواب نداد. چهرهی آرام و تقریباً بیروحش برای اولین بار کمی تغییر کرد. ترس. ویانا صفحه را جلوتر برد. زیر تصویر نوشتهای ظاهر شد: «پنج سال پیش، چهار نگهبان کلید را پنهان کردند.» سلما گفت: «چهار نگهبان؟ یعنی ما؟» ناگهان صفحه سیاه شد. بعد جملهی دیگری با جوهری طلایی روی آن ظاهر شد: «اما تصمیم را یک نفر گرفت.» همه به طناز نگاه کردند. طناز عقب رفت. «من؟» صدایی از تاریکی جواب داد: «بله.» صدای همان پسر. پسرِ چشمطلایی. طناز به اطراف نگاه کرد. «تو کی هستی؟!» هیچ جوابی نیامد. فقط صدای آرام خندهای از پشت دیوار شنیده شد. کایرا به سرعت کلید را برداشت. اما به محض اینکه انگشتانش به آن رسید، کلید داغ شد. کایرا دستش را پس کشید. «این کلید منو نمیخواد.» سلما پرسید: «پس کی رو میخواد؟» کلید روی زمین شروع به لرزیدن کرد. سپس خودش به سمت طناز حرکت کرد. روی کف سنگی تالار کشیده شد... و درست جلوی پای طناز ایستاد. طناز آرام خم شد. همین که کلید را لمس کرد— همهچیز ناپدید شد.
طناز خودش را در همان تالار دید. اما پنج سال قبل. قدش کوتاهتر بود. موهای طلایی تیرهاش تا شانههایش میرسید. کنارش کایرای کوچک ایستاده بود. سلما و ویانا هم آنجا بودند. اما این بار یک نفر دیگر هم حضور داشت. پسربچهی چشمطلایی. او جلوی در ایستاده بود. پسربچه گفت: «اگر در رو باز کنیم، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشه.» طناز کوچک کلید را در دست داشت. «پس باید چی کار کنیم؟» پسر به او نگاه کرد. «کلید رو پنهان کن.» طناز پرسید: «کجا؟» پسر لبخند زد. «جایی که فقط خودت بتونی پیداش کنی.» تصویر ناگهان لرزید. طناز کوچک به سمت دیوار رفت. دستش را روی سنگی خاص گذاشت. سنگ کنار رفت. او کلید را داخل حفرهای تاریک گذاشت. اما درست قبل از بسته شدن حفره، پسر چشمطلایی به او نزدیک شد و چیزی در گوشش گفت. طناز نتوانست بشنود. تصویر تار شد. آخرین چیزی که دید، صورت خودش در پنجسالگی بود. و اشکی که از گوشهی چشمش پایین میآمد.
طناز با یک نفس عمیق به زمان حال برگشت. سلما فوراً دستش را گرفت. «طناز! خوبی؟» طناز چیزی نگفت. ویانا پرسید: «چی دیدی؟» طناز به کلید نگاه کرد. «من... خودم کلید رو پنهان کردم.» کایرا آرام گفت: «و اون پسر هم اونجا بود.» طناز سرش را بالا آورد. «تو هم دیدیش؟» کایرا چند لحظه سکوت کرد. «آره.» چهار دختر به هم نگاه کردند. ناگهان کلید طلایی در دست طناز روشن شد. نور آن روی دیوار افتاد. روی دیوار، تصویر یک در پنجم ظاهر شد. اما این در با چهار قفل قبلی فرق داشت. سیاهتر بود. و روی آن همان نماد عجیب دیده میشد: ماه سیاه با یک چشم طلایی. ویانا با صدایی لرزان گفت: «نشان پنجم...» در همان لحظه، صدای پسر چشمطلایی از پشت در آمد: «بالاخره کلید رو به یاد آوردی، طناز.» طناز قدمی جلو رفت. «تو از من چی میخوای؟» سکوت. بعد صدای او آرامتر شد: «من چیزی ازت نمیخوام... من فقط میخوام بدونی چرا پنج سال پیش، خودت منو پشت این در گذاشتی.» چهار دختر خشکشـان زد. و درست همان لحظه— قفل درِ سیاه شروع به باز شدن کرد.
🪄 «کسی که پشت در ماند» صدای چرخیدن قفل درِ سیاه در تالار زیرزمینی پیچید. یکبار. دو بار. سه بار. طناز کلید طلایی را محکم در دست گرفت. «صبر کن...» اما قفل چهارم هم شروع به چرخیدن کرد. سلما دست طناز را گرفت. «طناز، شاید نباید بازش کنیم.» کایرا به در خیره شده بود. «این همون دری نیست که قبلاً دیدیم.» ویانا کتابش را باز کرد و با عجله صفحهها را ورق زد. «چهار قفل برای چهار گروه... اما این در پنج تا نشانه داره.» طناز به نماد ماه سیاه نگاه کرد. «پس چرا قبلاً اینجا نبود؟» صدای پسر چشمطلایی از پشت در آمد: «چون آن شب، شما هنوز آماده نبودید.» ناگهان کلید در دست طناز داغ شد. او از درد دستش را عقب کشید، اما کلید به کف دستش چسبیده بود. سلما با نگرانی گفت: «طناز!» نور طلایی از کلید بیرون زد و روی زمین پخش شد. چهار نماد گروهها روشن شدند. شیر بالدار. گرگ سفید. کلاغ. اژدهای نقرهای. سپس نور پنجم، سیاه و طلایی، در مرکز تالار ظاهر شد. ویانا با حیرت گفت: «این یک نشان معمولی نیست...» کایرا آهسته ادامه داد: «این نشان متعلق به هیچکدوم از گروهها نیست.» صدای پسر گفت: «چون من به هیچکدوم از آنها تعلق ندارم.» در باز شد. نه کاملاً. فقط به اندازهی یک شکاف باریک. از پشت آن هوای سردی بیرون آمد که شمعهای تالار را خاموش کرد. سلما دست ویانا را گرفت. «من از اینجا خوشم نمیاد.» طناز به تاریکی پشت در نگاه کرد.
در آن سوی شکاف، دو چشم طلایی دیده میشدند. پسر گفت: «طناز...» «چی؟» «کلید رو یادت اومد؟» طناز با صدایی لرزان جواب داد: «آره.» «پس حالا باید چیز دیگهای رو هم یادت بیاد.» در همان لحظه، تصویر کوچکی در ذهن طناز ظاهر شد. یک باغ. درختی بزرگ. چهار کودک که کنار هم نشسته بودند. و پسربچهای که کمی دورتر ایستاده بود. طناز کوچک به او گفت: «قول میدیم برگردیم.» پسر پرسید: «قول میدین منو فراموش نکنین؟» طناز کوچک سرش را تکان داد. «قول میدم.» تصویر ناگهان تغییر کرد. همان باغ، اما این بار تاریک و خالی بود. کلید طلایی زیر درخت قرار داشت. و صدای طناز کوچک شنیده شد: «ببخشید... مجبورم این کارو بکنم.» طناز با وحشت از خاطره بیرون آمد. «نه...» سلما پرسید: «چی شد؟» طناز به در نگاه کرد. «من بهش قول داده بودم که فراموشش نکنم.» کایرا به آرامی گفت: «اما فراموشش کردیم.» پسر پشت در خندید. «نه، کایرا. شما فراموش نکردید.» سکوت سنگینی در تالار افتاد. «خاطراتتون رو ازتون گرفتن.» ویانا کتاب را محکم بست. «چه کسی؟» پسر جواب نداد. در عوض، روی دیوار روبهروی در، جملهای طلایی ظاهر شد: «حقیقت، همیشه آن چیزی نیست که به یاد میآوری.» طناز قدمی جلو رفت. «پس چرا من کلید رو پنهان کردم؟» پسر برای اولین بار صدایش را بلند کرد. «چون خودت خواستی!» صدای او در تالار پیچید. «تو میخواستی من رو نجات بدی، طناز!» همهچیز ساکت شد. طناز به کایرا نگاه کرد. «من... میخواستم نجاتش بدم؟» کایرا چیزی نگفت. اما گردنبندش ناگهان شروع به درخشیدن کرد. همان گردنبندی که از کودکی همراهش بود. نور آن روی دیوار افتاد. تصویر جدیدی شکل گرفت. کایرای کوچک، طناز کوچک و پسربچهی چشمطلایی جلوی در ایستاده بودند. کایرا به طناز گفت:
«اگه کلید رو پنهان کنی، اون دیگه نمیتونه بیرون بیاد.» طناز کوچک با گریه پرسید: «اما اگه بیرون نمونه، میمیره؟» کایرا جواب داد: «نمیدونم.» پسر به هر دوی آنها نگاه کرد. «من نمیخوام شما رو مجبور کنم.» طناز کوچک کلید را بالا آورد. «پس خودم انتخاب میکنم.» تصویر محو شد. طناز در زمان حال زانو زد. «من... من این کارو کردم.» سلما کنارش نشست. «تو اون موقع فقط پنج سالت بود.» ویانا گفت: «شاید مجبور بودی.» کایرا به در نزدیک شد. «یا شاید کسی ما رو مجبور کرده بود.» ناگهان از پشت در صدای ضربهای آمد. یک ضربه. بعد ضربهی دوم. و ضربهی سوم. چهار دختر به هم نگاه کردند. صدای پسر آرام شد. «من پنج سال منتظر موندم.» طناز کلید را بالا آورد. «من نمیذارم دوباره منتظر بمونی.» کایرا فوراً جلوی او ایستاد. «طناز، صبر کن!» «چرا؟» «چون هنوز نمیدونیم اون واقعاً کیه.» پسر گفت: «کایرا... تو هنوز هم به من اعتماد نداری؟» کایرا رنگش پرید. «تو... اسم منو از کجا میدونی؟» پسر خندید. «من همهچیز رو دربارهتون میدونم.» سپس صدایش تغییر کرد. دیگر شبیه صدای یک پسربچه نبود. صدایی عمیق و سرد از پشت در گفت: «چون من کسی هستم که شما چهار نفر، پنج سال پیش، از این قلعه بیرون آوردید.» طناز به کلید نگاه کرد. نور طلایی آن خاموش شد. و درِ سیاه، این بار بدون اینکه کسی لمسش کند، کاملاً باز شد. پشت در، پسربچهای ایستاده بود. موهای تیره. لباس قدیمی مدرسه. و چشمهایی طلایی که دیگر مهربان نبودند. او به طناز نگاه کرد و گفت: «سلام، دوست قدیمی.» در همان لحظه، کتاب ویانا با صدایی بلند بسته شد. روی جلدش، برای اولین بار، نماد ماه سیاه ظاهر شد. و آخرین جملهی صفحهی بازشده در هوا معلق ماند: «پنجمین نگهبان بازگشته است.»
منت تسلیت میگم غم آخرت باشه