امیدوارم خوشتون بیاد
وقتی رسیدیم در باز کردم و رفتیم تو بازم کسی خونه نبود تایم کاری نورا تموم شده بود و اونم رفته بود خونه تاریک و سوت و کور بود گفتم برو دستاتو بشور وقتی لئو رفت منم رفتم تو اتاقم و رفتم دوش گرفتم وقتی برگشتم دیدم گوشیم داره زنگ میزنه مامانم بود جواب دادم و گفتم الو؟ گفت دخترم؟ ما دیروقت برمیگردیم مراقب لئو باش شام حاضره بهش غذا بده و باهاش کارتون ببین تا وقت خوابش بشه گفتم خیله خب خدافظ! موهامو خشک کردم و لباس عوض کردم و رفتم تو اتاق لئو داشت با تبلتش بازی میکرد تبلتش و گرفتم و گفتم بسه دیگه پاشو غذاتو بخور گفت شام چیه؟ گفتم نمیدونم بیا بریم ببینیم چیه رفتم تو آشپزخونه و نگاهی به گاز انداختم ولی غذا سوپ سبزیجات و پیراشکی سبزیجات بود گفتم نه! جدی؟! لئو داد زد من عُملا این چیز چندش آول و نمیخولم!!! گفتم ولی مامان دعوات میکنه گفت خودتم باید بخولی پس فقط منو دعوا نمیکنه! تو هم دوست ندالی! رفت رو مبل چهار زانو زد و دست به سینه و با یه اخم نمایشی گفت من پیتزا میخوام نه سوپ دستمو فرو کردم لای موهام و خودم و انداختم کنارش رو مبل گفتم خیله خب پس.....میشه شیطنت کرد ....تو کارتونت و انتخاب کن تا من پیتزا سفارش بدم لئو پرید بالا و گفت هولاااااوقتی سفارش دادم یهو برقا رفت و بیرون طوفان شد و آسمون رعد و برق میزد من موندم و یه عمارت بزرگ و بچه ای که میدونستم از تاریکی میترسه و الان راه میفته دور خونه و من گمش میکنم چراغ قوه ی گوشیمو روشن کردم و گفتم لئو؟؟؟ از پله ها رفتم پایین تو پذیرایی و آشپرخونه نبود که یهو در خونه رو زدن ساعت و نگاه کردم ساعت هشت و نیم بود مامان بابام امکان نداشت الان بیان پیتزا هم که تازه سفارش دادم پس این کیه
با تردید رفتم سمت در گفتم کیه؟ از توی چشمی هم کسی دیده نمیشد اروم در و باز کردم و یهو سایه ی جدی و ترسناک افتاد تو خونه که یهو برقا برگشت و با کسی که پشت در بود شوکه شدم! داد زدم مامان گلی!!!!! و پریدم و محکم بغلش کردم!!! گفت دیگه احوالی از مادربزرگ پیرتون نمیپرسین! گفتم مگه میشه ! گفت میبینم خوشگل تر شدی که یهو لئو با بغض از پله ها اومد پایین و یهو مامان بزرگم گفت واااای پسر بچه ی مورد علاقه ی من !!! و سریع رفت سمت لئو وبغلش کرد لئو با دیدنش داد زد آخجوووون مامان گلییی وقتی که همو ول کردن چمدون مادربزرگم و آوردم تو خونه و در و بستم و گفتم مامان بابام میدونن که اومدین؟ گفت معلومه که نه! منو میشناسی که عاشق غافلگیر کردنم مخصوصاً نسبت به پدرت ! لبخند زدم و گفتم من چمدونتونو میزارم تو اتاقتون و رفتم بالا وقتی برگشتم دیدم مامان بزرگم دست به کار شده با لئو شیرینی بپزه گفتم اوه! زنگ در خونه بود و میدونستم این دفعه پیتزائه پیتزا رو تحویل گرفتم و گذاشتم رو میز و مامان بزرگم اومد یکی زد به پشتم گفتم آخ!!! گفت تو رو با بچه تنها گذاشتن بچه رو به راه خلاف میکشونی ها ! فست فود خوب نیست !! گفتم به من چه !! پسر مورد علاقت گفت من پیتزا میخوام گفت خب اون بگه تو چرا براش گرفتی؟! گفتم بیخیال دیگه یه شبه بعدشم لئو بهم قول داده بود اگه یک کاسه سوپ و تا تهش بخوره بعدش پیتزا میخوریم و به لئو چشمک زدم لئو گفت آله مامان گلی منو مجبول کرد یه کاسه پل از او ماده ی چندشو بخولم!! مامان بزرگم گفت خب ! اینطوری قابل قبوله غذاتونو بخورین تا من شیرینی هارو بزارم تو فر داشتم گوشیمو میگشتم و همزمان با لئو غذا میخوردیم که یهو یکی بهم تکست داد نگاه کردم و گفته بود سلاااام لیا برام تعریف کرد امروز چیشد و ازت ممنونم که حواست بود فهمیدم رزاست سیوش کردم و گفتم خواهش میکنم با لئو میز و جمع کردیم و نشستیم تو پذیرایی تا کارتون بزارم براش گفتم شگفت انگیزان؟ گفت نه گفتم لوکا؟ گفت نه گفتم شرک؟ گفت نه گفتم استیچ ؟ گفت نه گفتم کوکو چی ؟ گفت آلهههه گفتم چه عجب!
و رفتم تو آشپزخونه پیش مامان گلی گفت بیا بشین ببینم نشستم و گفتم خوب شد که برگشتین وگرنه از دست بابام دیوونه میشدم گفت هنوزم میگه باید با لیام باشی؟ گفتم آره...تروخدا جلوشو بگیرین من از لیام متنفرم میبینمش دلم میخواد عوق بزنم بس که مزخرف رفتار میکنه... گفت وخب.....تو هنوز چند سال وقت داری نظرش و عوض کنی گفتم فایده نداره بازم کار خودشو میکنه گفت هیچی غیر ممکن نیست! ممکنه توی این چند سال با کسی آشنا بشی که صدتای لیام باشه و پدرت بیشتر موافق باشه گفتم بی خیال بنظرم اون پسر بچه رو سر عقل بیارین براما از الان عاشق شده گفت چی شده؟!! گفتم از خواهر یکی از بچه ها خوشش میاد همش بازی میکنن و لئو برای ده دقیقه بیشتر باهاش بودن باید ببینی چیکار میکنه گفت از کدوم خانواده؟؟ گفتم مالفوی گفت اوه! .... برای لئو همچین چیزی ممکن نیست گفتم مگه مالفوی ها چیکار کردن؟ گفت ۱۵ سال پیش پدرت و لوسیوس خیلی باهم دوست بودن تو هم خیلی با پسرشون بازی میکردی وای یهو یه مشکلی توی یکی از پروژه ها پیش میاد که باعث میشه کل شرکت ما به خاک سیاه بشینه و گفته شده بود که بخاطر مالفوی ها این اتفاق افتاد و رفاقت پدرت و لوسیوس تموم شد نکته ی جالب اینجا بود که لوسیوس گفت من اینکارو نکردم! و باید باور کنین ولی پدرت خشم تمام وجودشو گرفته بود و فاصله گرفت تو و پسر لوسیوس همبازی بچگی بودین ولی پدرت شما دوتارم جدا کرد مهد کودک اون یکی بود برای همین مهدکودکتم عوض کرد که هیچ ارتباطی با مالفوی ها نمونه البته که دیدار هایی بوده ولی فاصله شدید شده بود پدرت پنج سال جون کند تا دوباره شرکت و به اوج خودش برگردونه و موفق شد ولی دیگه با مالفوی ها قرارداد نبست...... گفتم چیییی! وایسا واقعا اونا اینکارو کرده بودن؟ گفت از نظر پدرت آره ولی ماها هنوز شک داریم چون لوسیوس یه آدم مغروره اگه اینکارو کرده بود هیچی نمی گفت ولی گفت باور کنید که من نکردم ...نمی دونم گفتم باورم نمیشه ...... گفتین همبازی من دراکو بود؟ گفت آره! دراکو دخترعمو و پسرخاله داشت ولی تک فرزند بود تو هم اون موقع ها تک فرزند بودی و هیچ فامیلی نداشتیم که باهاش بازی کنی به همین خاطر دراکو رو خیلی دوست داشتی اون با دخترعمو و پسرخاله بازی نمیکرد ولی تو براش فرق داشتی ولی به مرور زمان شما دوتا هم همو فراموش کردین گفتم..... تا الان گفت چی ؟ گفتم از فرانسه برگشته ... و دانشگامون یکیه توی مهمونی دیدمش
گفت جالبه....خیلی پسربچه ی شیرین و بلبل زبونی بود دوست دارم دوباره ببینمش گفتم من که بزور تحملش میکنم ولی تو جشن تولد لئو میبینینش گفت چرا بزور گفتم اولاً من هیچی از چیزایی که شما میگین یادم نیست دوماً الان اصلا حتی مودبم نیست سوماً هم اون با من مشکل داره هم من... خیلیم آدم بی فکریه گفت فک نمیکنم در این حدم باشه ها گفتم ولی هست یهو صدای در خونه اومد و پدر و مادرم وارد خونه شدن یهو ساعت و دیدم تایم از خواب لئو گذشته بود و لئو پاهاشو انداخته بود رو دسته ی مبل و داشت چپه کارتون نگاه میکرد الان مامانم میکشتم یهو صدای داد مامانم بلند شد و گفت ملیسا !!! لئو!!!!! از آشپرخونه زدم بیرون و گفتم هی!!! سلام!! بابام گفت شماها چرا الان بیدارین؟ گفتم اخه چیز شد برقا رفت میدونین که لئو هم بدون چراغ خواب نمیتونه بخوابه و میترسه برا همین پیش من بود که بعد یه اتفاق دیگه افتاد که نخوابید..... مامانم گفت و دقیقا چه اتفاقی؟ که یهو مامان گلی با همون عصاش و چهره ای جدی که همه ازش به عنوان بزرگ خانواده حساب میبرن از آشپزخونه اومد بیرون بابام گفت مامان!!! شما اینجا چیکار میکنید!!! مامان گلی گفت احمقا !!! مگه من صد بار نگفتم با نوه های من اینجوری صحبت نکنین!! مامانم با شوک گفت خیلی خوشحالمون کردین که اومدین و سریع رفت بغل مامان گلی مامان گلی خندید و زد به پشت مامانم و گفت عروس خودشیرین.... خب فک کنم الان دیگه بچه ها میتونن برن بخوابن منو لئو سر تکون دادیم و رفتیم تو اتاقامون خودمو انداختم رو تختم و به حرفای مامان گلی فک کردم اخه من حتی باورم نمیشه یه زمانی با اون پسره ی مغروره بی احساس خوب بوده باشم که یهو چشمامو رو هم گذاشتم....
هفته ی بعد..... توی این یه هفته با رزا بیشتر آشنا شده بودم حتی با هم بیرونم رفته بودیم امروز تولد لئو بود و از فردا دانشگاه شروع میشد تمام خونه و حیاط تزئین شده بود و لئو از هیجان بالا و پایین میپرید میخواستم زودتر کادومو به لئو بدم گفتم فسقلی! بیا ببینم خم شدم و یه بسته کادو از پشت سرم درآوردم و گرفتم جلوش گفتم تولدت مبارک داداشی!! با ذوق کادو رو گرفت و باز کرد توش ماشین کنترلی ای بود که لئو میخواست ولی چون یکم خطر ناک بود مامانم براش نمیگرفت لئو محکم پرید بغلم و گفت ممنونم!!!! گفتم خوشحالم خوشت اومد یهو مامانم از پشت زد رو سرم و گفت هزار بار گفتم این ماشین خطرناکه گفتم مامان من کلی پرس و جو کردم اگه خطرناک بود براش نمیگرفتم گفت امیدوارم همینطور باشه....... برین حاضر شین مهمونا الان میرسن تم تولد لئو آبی بود رفتم تو اتاقمو یه دامن پلیسه کوتاه سفید پوشیدم با یه دورس آبی و جورابای ساق دار آبی و کتونی های سفید ساده و موهامم با یه پاپیون آبی از پشت بستم و یه میکاپ نود و آبی ساده کردم و از اتاقم رفتم بیرون تقریبا پذیرایی پر مهمون شده بود یهو دیدم صدای پیشت پیشت میاد برگشتم و دیدم لئو پشت در قایم شده بود گفتم بیا بیرون دیگه مگه تولدت نیست گفت میشه هلوقت مالفوی ها اومدن بیام بیلون گفتم چرا اونا؟ اها نمیخواد بگی فهمیدم گفتم یعنی تمام دوستات پایین منتظر بمونن تا لیا خانم بیان؟ گفت نه لاستمیگی و دستمو گرفت و باهام اومد بیرون و رفت پیش دوستاش
پارت بهددد
عالییی بوددددد وایییییی واقعا میخوام بدونم ملیسا و دراکو تو برخوردشون چیکار میکنن ادامههههه
مرسیییی ✨
تو بررسیه چیزی نیست دعوا میکنن 😂
عالییی💞😭
پارت بعدددد😭
اسلییییییی🧚🏻♀
نخستتت؟