امیدوارم خوشتون بیاد
جلوی ورودی دانشگاه پر شده بود از دانشجو های سردرگم بینشون لیام داشت با دوستاش صحبت می کرد و یهو چشمم خورد به مالفوی مرموز کاملا سرد و مغرور بنظر میرسید و داشت با یه دختر صحبت می کرد یکم که دقت کردم اون همون دختره دیشبه! ولی اینجا چیکار میکنه و چرا از بین این همه ادم داره با اون حرف میزنه یه گوشه نزدیک مالفوی. دختره نشستم چون جای دیگه ای نبود تا درارو باز کنن که لیام یهو منو دید اومد پیشم و گفت سلام خوشگله !!!! چطوموطوری؟؟؟؟ خواستم چیزی بگم که ادامه داد قراره با شروع دانشگاه بترکونیم!!! و چند سال دیگه که دیگه مال من شدی کامل میترکونیم!! با عصبانیت بلند شدم و گفتم لیام! انقدر چرت و پرت نگو و دستورهای خانواده هارو تو مغزت نکن! خوب به حرفام گوش کن .... من حتی اگه زیر شکنجه هم باشم با تو نمیرم تو ر.ا.ب.ط.ه و ازدواج هم نخواهم کرد اینو تو سرت فرو کن!!! ما الان هجده سالمونه! جوونیم ولی به سنی رسیدیم که برای خودمون تصمیم بگیریم خانواده هامون درمورد هرچیزی که تصمیم بگیرن درمورد این که ما باهم باشیم یا نه نمیتونن تصمیم بگیرن!!!! این اخرین باری بود که گفتم!! که همونجا درارو باز کردن و سریع رفتم تو
از زبان دراکو: با دقت صحنه رو تماشا میکردم .... از لیام اصلا خوشم نمیومد از ملیسا هم همینطور ولی..... چرا باید مجبورشون کنن با هم باشن؟ وقتی نمیخوان ؟ با همین سوالا ذهنم درگیر شده بود که یهو رزا دخترعموم گفت هی!! بیا دیگه درارو باز کردن! از زبان ملیسا : داشتم دانشگاه و نگاه می کردم که یهو اون دختره جلوم سبز شد قیافش جوری بود که انگار اصلا منو نمیشناسه و داشت از کنارم رد میشد که یهو وایساد و برگشت نگام کرد گفت تو؟ وایسا من تو رو میشناسم....دیشب.... تو ملیسا لیورسی؟؟؟؟ گفتم تو...اسم منو از کجا میدونی؟ گفت دیشب گفتی دارن مجبورت میکنن با کسی باشی که نمیخوای دعوای بیرون دانشگاه و دیدیم بچه ها اونور میگفتن بخاطر منافع خانواده هاتون دارن مجبورتون میکنن باهم باشین.... و اسمتو اونجا گفتن ولی من اون لحظه نشناختمت راستشو بخوای....حرفای خوبی بود ... راستی من رزام! رزا مالفوی گفتم یه مالفوی دیگه؟ گفت عام من دختر عموی دراکوام گفتم خواهر همون دختر کوچولو چشم سبزه؟ گفت آره...لیا تو از کجا میدونی؟ گفتم خواهرت دل داداش منو برده گفت واااای میگم چرا رفتاراش عجیب شده گفتم اوووف داداش من شبا از دلتنگی خوابش نمیبره چی فک کردی و جفتمون زدیم زیر خنده (عکس رزا ☝🏻)
داشتیم دانشگاه و میگشتیم که دیگه نزدیک عصر شده بود رزا گفت یه دقیقه بیا و یهو بردم پیش دراکو گفت پسر عموم دراکو رو میشناسی؟ با دیدنش لبخندم محو شد گفتم بله اشنا شدیم....ولی نه زیاد جالب گفت یعنی چی نه زیاد جالب؟؟ قبل از اینکه حرف بزنم دراکو گفت اگه درست یادم باشه بعد از برخوردش باهام نزاشتم بخوره زمین با قیافه ای نه چندان مچکر گفتم آره مثل اینکه همین بود.... من دیگه میرم خدافظ رزا گفت وایسا شمارت و بهم بده من تازه اومدم لندن هیچ دوستی ندارم!!! شمارمو بهش دادم و گفتم من دیگه واقعا باید برم و سریع از دانشگاه زدم بیرون از زبان دراکو: اصلا ازش خوشم نمیاد....رزا گفت میتونم بپرسم تو از کی خوشت میاد ؟ گفت نمیدونم هنوز که پیدا نشده رزا گفت مشتاقم بفهمم دختری که دل تورو میبره کیه گفتم فک نمیکنم حالا حالا ها پیدا شه بیا بریم به لیا قول دادم ببرمش پارک خواهرش که گردن نمیگیره رزا گفت حالا یه پارک میبریش دیگه!!! و با هزار تا بحث راهی خونه شدیم (عکس لیا ☝🏻)
از زبان ملیسا: تا در خونه رو باز کردم لئو پرید بغلم و گفت اومدی!!! حالا بدو منو ببر پارک گفتم با مامان برو! گفت مامان خونه نیست من با نورا تنهام گفتم پس الان نه لئو خستم بزارش برای یه روز دیگه گفت تلوخدااا حوصلم سر رفته بالاخره بعد کلی اصرار گفتم وای خیله خب!!!! پاشو بریم تمام راه لئو داشت تلاش میکرد پاشو روی خط کاشی ها نزاره گفتم بیا تا پارک مسابقه بدیم هرکی پاشو روی کاشی بیشتری گذاشت گفت قبوله و شروع کردیم از عمد اروم میرفتم که لئو جلو باشه و فک کنه دارم بازی کنم و قراره ببره حتی وسطش میگفتم هی یواش تر !!! جر نزن!! تا بالاخره رسیدیم به پارک و لئو پرید بالا و گفت من بردم!!! گفتم آره تو بردی بزن قدش!!! و بعدم لئو رفت بازی و منم روی نیمکت نشستم و نگاش میکردم یهو صدای جیغ شنیدم سریع دویدم و دیدم یه دختر بچه افتاده و لئو بالاسرشه سریع نشستم کنارش و گفتم چی شده لئو گفت لیا یهو افتاد! یکم دقت کردم دیدم دختر بچه لیائه زانوش خونی شده بود گفتم خوبی؟ با رزا اومدی؟ با بغض گفت نه با دراکو اومدم گفتم ای وای من برگشتم و دور و بر و نگاه کردم دیدم روی یکی از نیمکتا نشسته و داره کتاب میخونه رزا رو بلند کردم و رو پاشدچسب زدم و گفتم خیله خب برگردین به بازیتون و به لئو چشمک زدم بعدم سریع رفتم سمت مالفوی کتابشو کشیدم و گفتم بچه رو میاری پارک و اصلا حواست نیست؟! گفت وای بازم تو؟ ...به کتاب نگاه کرد و گفت عادت داری همه چیو از دست من بکشی؟ بلند شد و ادامه داد داره بازی میکنه دیگه!!! گفتم آره الان داره بازی میکنه چون جنابعالی متوجه جیغش نشدی و متوجه نشدی که افتاده همینطور داشتم سرش غر میزدم که یهو صدای بوق اومد و کشیده شدم کنار و یه موتوری سریع از اونجا رد شد دراکو که هنوز دستش رو شونه ی من بود گفت چرا به من غر میزنی ؟ خودش مواظب نبوده بعدم خودت وقتی هنوز نمیتونی از خودت مراقبت کنی بچه نیار پارک! گفتم من نمیتونم؟ همین الانشم تقصیر توئه!!! اگه لیا نمیوفتاد منم نمیومدم سراغت!! اینجوری هم نمیشد !! گفت میخواستی نیای!! داد و فریادامون همه جا رو پر کرده بود و بچه ها و والدین داشتن مارو نگاه میکردندو چند تا پیرزن که بهشون میخورد فالگیری چیزی باشن پچ پچ میکردن
یهو یکیشون که خیلی کوتاه بود و گوژ پشت داشت اومد سمتمون و با صدای ترسناک و تقریبا بامزه ای گفت وایسا ببینم و یهو دستامونو کشید و کفشو نگاه کرد و یه چیزایی زیر لب میگفت منو دراکو همو نگاه کردیم بعدم به پیرزنه که دستمونو محکم چسبیده بود یهو ول کرد و گفت و این است عشق واقعی ! موج شدید نفرت که با آزاد شدن عشق همش از بین میره منو دراکو هنوزم همو نگاه میکردیم گفتم پیر شده دیگه.... نمیدونه چی میگه تو جدی نگیر گفت آره بابا! تو هم همینطور راستش من اصلا نفهمیدم چی گفت گفتم والا که منم نفهمیدم یهو لئو دستمو گرفت و گفت این پیر زنه چرا دستتو گلفته بود؟ گفتم نمیدونم لئو! بیا بریم گفت نهههه فقط ده دقیقه ی دیگه لطفا! گفتم نه! نگاه کن دیروز گفتی ده دقیقه دیگه گفتم باشه شب نتونستی تنها بخوابی گفتم باشه خواستی بیای پارک گفتم باشه دیگه واقعا بیخیال یه بارم تو به من گوش کن! گفت خیله خب...بریم و برای لیا دست تکون داد منو دراکو هم یه سر به نشونه خدافظی تکون دادیم و سریع فاصله گرفتیم و رفتیم خونه
مثل همیشه عالی بود بهترین 🍊
عالییی بوددد😭💞
فقط یه پیشنهاد:از علائم نگارشی استفاده کن اینجوری متن گیراتر میشه
مرسییی 💖
چشم عشقم ✨
پروفت 🛐🛐
💔🫠..
عالیییی بوددددد لطفاااا پارتتتتت بعدددد
نخست شدم؟ عالی بود؛ 💘
💖