دارم حال خوش سرمستی پرسم بار دگر که آه جانم! آمدی بار دگر تو به دیارم؟
در با صدای مهیبی بهم کوبیده شد و قدمهای سنگین و خشمگین ش کل خانه را برداشت، سیگار روی لب هایش دود میکرد و لحظه ای از لبانش دور نمیشد. «چرا انقدر بهم ریخته ای؟» به طرفم چرخید، هرگز او را اینقدر عصبانی ندیده بودم، سیگار را از بین لبهایش برداشت و به طرفی پرتاب کرد، اگر حالت عادی بود با مشت به صورتش میکوبیدم «از من میپرسی چرا انقدر بهم ریخته ام!؟ من تنها به عنوان خودم پا به آنجا گذاشتم و آنکه باید مهر وحفاظت مینمود، مرا مسخره ی عام وخاص کرد. آنوقت از من میپرسی چرا بهم ریخته ام؟؟» تنش چون بید بهاری بی مهابا میلرزید و بی قرار قدم میزد «از تک تک کسانی که دست به دست ش دادند و مرا به سخره گرفتند نفرت دارم!»
به او خیره شدم، در تمام عمرم از هیولایی که به آن تبدیل شده بود متنفر بودم، اما اینک که او را اینچنان درمانده و محزون میدیدم، دریافتن که او شاید آنچنان هم که من گمان داشتم بد و کریح نبوده ست، شاید صرفا من به او مهلت خود بودن نداده بودم. اما قرار نبود به او نشان دهم که دلم برایش سوخته ست «مگر چه کسی تو را به سخره گرفته ست که اینچنین بهم ریخته ای؟» با لبخندی کج و تلخ به طرفم چرخید «پدرم»
انتظار شنیدن این نام را از او نداشتم، هرگز گمان نداشتم که وی؛ فرزند خویش را جلوی جمعی از مگسان دور شیرینی به سخره گیرد. رنگ از رخسارم پرید و ابروهایم بالا رفتند، لبخند کجش تلخ تر شد و با ان دو چشم درشت بیمارمانندی که او را چون دیوانگان کرده بود، به چهره من خیره شد «چه شده ست؟ انتظارش را نداشتی، مگر نه؟ خوب باید بدانی که ما همدردیم» اگر من او را بهتر از دیگر اطرافیان نمیشناختم به جلو میرفتم و در آغوش میکشیدمش، اما گویی به کف پایم چسب زده بودند.
سرش را کج کرد و لبخند از روی لبهایش خشکید، چشمانش به طرز ترسناکی گرد شد و مردمکهایش گویی درونم را کاویدند «اصلا اهمیتی به سخنانم میدهی؟» صدایش همچون شکارچی ای قهار آرام شده بود، سری به نشانه تایید تکان دادم و آوایم را بازیافتم «آری..اهمیت میدهم…» چیزی نگفت، فقط نگاهش بیشتر روی چهره م ماند و چشمانش بی صدا به من گفتند «تو بشنو و باور مکن» گلویم را صاف کردم و سعی کردم بی آنکه وحشت برم دارد با او شروع به سخن گفتن کنم «یعنی…به من میگویی که پدرت…جلوی آن همه آدم شروع به تمسخر تو کرد؟»
لبخند مریضی روی لبانش نقش بست، حال بیشتر به دیوانه ای میمانست که او را میشناختم «شاید…شاید هم قصد تمسخر نداشت و میخواست آن جمع را شاد سازد…» میدانستم که جوابی در این قبال از او خواهم شنید، چرا که پدر آدمی بود علاقه مند به شادسازی جمعی که از قبل اطلاع داشتم قرار است امشب در آن پای بزارد، جمع خانواده اش. میدانستم پدر حاضر است فرزندش را زیرپای گذارد تا صرفا موجب خنده عفریته ای شود که خویش را مادربزرگ مینامید «کارش اصلا قشنگ نبود» با صدایی لرزان و خشمگین به او گفتم.
چشمانش غمگین گشت و به زمین خیره شد «میدانم…اما چه میتوانم کنم؟ او پدرم است، نمیتوانم همیشه از او محزون باشم..» میدانستم، همیشه شخیصتش همینطور بود، دیوانه ای دلنازک و بشدت زودرنج «پس از او محزون نباش و دفعه بعد اجازه مده که تو را غمگین سازد» لبخند کجی زد «اگر میتوانستم نمیگذاشتم هیچکس مرا محزون کند، اگر میتوانستم هرکس که مرا غمگین میساخت از زندگی ام بیرون مینمودم و به او نمایان میکردم چقدر مرا محزون کرده ست…اما نمیتوانم..چرا که نمیخواهم کسی را غمگین سازم..»
با چشمانی دلسوز و نگران به او خیره شدم «پس چه کار میخواهی بکنی؟ تا ابد گوشه ای تنها بمانی و بسوزی و بپوسی تا آسیب نبینی؟» لبخندی زد «آسیب دیدن و ندیدنم دیگر فرقی برایم ندارد، زنده بودنم درهرصورت رنج و عذاب است…مهم اینست که به دیگری آسیب نزنم…» با این طرز نگرش، کمی نگران گشتم «منظورت چیست؟ تو هم انسانی! تو هم ارزشمندی!» لبخندش پهن تر شد «ارزشم به میزان به درد بخور بودنم است، اگر بدرد نخور باشم پس باید عذاب کشم…و در این چندین سال گذشته، من تنها به درد آسیب رسانی میخورده ام.» دستم را به صورتش نزدیک کردم «چنین حرفی نزن…تو آنطور که به خود فهمانده ای مرا نیازرده ای..» گویی ناگهان فصل سرد زمستان به چهره ش نفوذ کرد «اما درهرصورت که به تو آسیب زده ام»
و ای کاش کسی را داشتم که انطور که با خودم راجب همه چیز صحبت میکنم، با او هم صحبت کنم
سفره دلت را نزد من باز کن ای عمو داریوش، اندکی چای و نبات، همراه با آهنگ های داریوش هم میآورم که سخن گفتن ما بچسبد!
حیح
نیحیح