در ساختمانهای قدیمی، همیشه یک طبقه هست که روی دکمههای آسانسور اسمش نوشته نشده؛ طبقهای که همه وانمود میکنند وجود ندارد. میگویند اگر شبها، درست وقتی برق راهروها ضعیف میشود، آسانسور را صدا بزنی و دکمهی «منفی سه» را سه بار فشار بدهی، در باز میشود. اما آسانسور تو را به پارکینگ نمیبرد. تو را میبرد پیش تستچی. مردی که نمیخواهد تو را بکشد، حداقل نه همان اول. او فقط میخواهد ببیند تا کجا دوام میآوری.
اولینبار، صدای آسانسور را ساعت دو و چهلوهفت دقیقهی شب شنیدم. نه صدای عادیِ بالا و پایین رفتن کابین؛ صدایی شبیه کشیدهشدن یک تکه آهن زنگزده روی زمین خیس. آن شب تازه به ساختمان نقل مکان کرده بودم. ساختمانی هفتطبقه، قدیمی، با دیوارهای رنگورورفته، پنجرههای باریک و راهروهایی که همیشه بوی نم، خاک و سیم سوخته میدادند.
واحد من طبقهی پنجم بود؛ انتهای راهرو، درست کنار دریچهی تهویهای که شبها از داخلش صدای ضربه میآمد. صاحبخانه گفته بود: «ساختمون آرومیه، فقط با آسانسور کاری نداشته باشی بعد از ساعت دوازده.» وقتی خندیدم، چشمهایش را از من دزدید و گفت: «شوخی نمیکنم.» همان شب، وقتی صدای آسانسور را شنیدم، یاد حرفش افتادم. از چشمیِ در نگاه کردم. راهرو خالی بود. چراغ مهتابی بالای آسانسور چندبار خاموش و روشن شد و بعد عددی روی نمایشگر ظاهر شد: -۳
با خودم گفتم احتمالاً خراب است. این ساختمان فقط دو طبقه پارکینگ داشت؛ منفی یک و منفی دو. هیچ منفی سهای وجود نداشت. چند ثانیه بعد، درِ آسانسور باز شد. داخلش تاریک بود. نه اینکه چراغش سوخته باشد؛ تاریکیِ داخل کابین فرق داشت. مثل یک اتاق بدون پنجره در عمق زمین. هیچ دیوارهای دیده نمیشد، هیچ دکمهای، هیچ آینهای. فقط از داخل آن تاریکی، صدای نفسکشیدن آرامی میآمد.
من در را نبستم. فقط ایستاده بودم و نگاه میکردم. بعد صدایی از داخل آسانسور گفت: «طبقهی پنج… تست اول کامل شد.» درها آرام بسته شدند. از آن شب، هر شب رأس دو و چهلوهفت دقیقه، آسانسور به طبقهی پنجم میآمد. گاهی درها باز نمیشدند. گاهی باز میشدند و داخلش مثل همیشه روشن بود، اما یک چیز عجیب در آن دیده میشد؛ یک کفش گِلی، یک ساعت شکسته، یک گوشی خاموش، یا تکهای کاغذ که رویش نوشته شده بود: «تستچی میبیند.»
روز پنجم، همسایهی روبهروییام را در راهرو دیدم. پیرمردی لاغر بود که همیشه کلاه بافتنی مشکی سرش میگذاشت، حتی وسط تابستان. وقتی از او دربارهی آسانسور پرسیدم، رنگ صورتش پرید. گفت: «هیچوقت جوابشو نده.» پرسیدم: «جواب کی رو؟» لبهایش لرزید. چند لحظه طول کشید تا آرام بگوید: «اونی که از داخل آسانسور صدات میزنه.» بعد در خانهاش را بست؛ آنقدر محکم که قاب عکس روی دیوار تکان خورد.
شب ششم، آسانسور به جای دو و چهلوهفت دقیقه، ساعت سه و سه دقیقه آمد. آن شب صدای زنگ درِ خانهام بلند شد. یکبار. دو بار. سه بار. از چشمی نگاه کردم. هیچکس نبود. اما درست پایین چشمی، روی کف راهرو، یک نوار باریک کاغذ دیده میشد. در را باز نکردم. چند دقیقه بعد، با یک چوبلباسی آن را کشیدم داخل. روی کاغذ نوشته شده بود: «تست دوم: تا صبح، به هیچ صدایی از داخل خانه جواب نده.»
ابتدا خندیدم. بعد چراغها خاموش شدند. همهی چراغها. نه فقط خانهی من؛ از پنجره دیدم که کل ساختمان در تاریکی فرو رفت. تنها نور موجود، صفحهی موبایلم بود که درصد باتریاش ناگهان از هفتاد به هشت درصد رسید. در آشپزخانه صدای افتادن چیزی آمد. بعد صدای مادرم را شنیدم. مادرم سالها بود که در شهر دیگری زندگی میکرد. صدا از آشپزخانه گفت: «پسرم… در رو باز کن، منم.» خشکم زده بود. نفس نمیکشیدم. صدای مادرم دوباره آمد، این بار نزدیکتر؛ درست پشت در اتاقم. «میدونم بیداری… فقط یه کلمه بگو.»
من حرف نزدم. دستهی در اتاق آهسته پایین رفت. اما در قفل بود. بعد صدای مادرم تغییر کرد. آرام، کشیده و خشن شد. انگار چند نفر همزمان با یک گلو حرف میزدند. «تست دوم… در حال ارزیابی.» تا صبح، صدای قدمها در خانه میچرخید. گاهی صدای خندهی بچهای میآمد، گاهی صدای گریهی مردی پیر، گاهی صدای خودم که از پشت درِ حمام میگفت: «اشتباه کردی. باید جواب میدادی.» صبح که شد، برق برگشت. خانه کاملاً مرتب بود؛ اما روی آینهی حمام، با بخار خشکشده، جملهای نوشته شده بود:
«قبول شدی.» از همان روز، دیگر نتوانستم از ساختمان بیرون بروم. هر بار که از در اصلی رد میشدم، دوباره از راهروی طبقهی پنجم سر درمیآوردم. یک بار با تاکسی تا چند خیابان دورتر رفتم، اما وقتی راننده جلوی مقصد توقف کرد، پیاده شدم و دیدم روبهروی همان ساختمان ایستادهام. شمارهی پلاک ساختمان عوض شده بود. دیگر پلاک نداشت. فقط یک صفحهی فلزی زنگزده روی دیوار بود که رویش نوشته شده بود: «مرکز ارزیابی تستچی ورود داوطلب آزاد است خروج پس از تأیید نهایی»
روز دهم، پیرمرد همسایه را در راهرو ندیدم. در خانهاش نیمهباز بود. بوی تند خاک خیس از داخل میآمد. وارد شدم. خانه خالی بود؛ نه مبل، نه فرش، نه وسایل آشپزخانه. فقط روی زمین، یک آسانسور کوچک فلزی قرار داشت؛ در حد یک جعبهی کفش. درهایش باز بود و داخل آن، یک آدمک بسیار کوچک نشسته بود. وقتی نزدیک شدم، فهمیدم آدمک نیست. پیرمرد بود. کوچک شده بود، با همان کلاه بافتنی مشکی. صورتش را به دیوارهی فلزی میکوبید و بیصدا فریاد میزد. کنار آسانسور، برگهای قرار داشت:«داوطلب شمارهی ۱۸۴ رد شده به دلیل پاسخدادن به صدای آشنا.» آن شب، ساعت دو و چهلوهفت دقیقه، آسانسور برای من باز شد. داخلش روشن بود.
خانه خالی بود؛ نه مبل، نه فرش، نه وسایل آشپزخانه. فقط روی زمین، یک آسانسور کوچک فلزی قرار داشت؛ در حد یک جعبهی کفش. درهایش باز بود و داخل آن، یک آدمک بسیار کوچک نشسته بود. وقتی نزدیک شدم، فهمیدم آدمک نیست. پیرمرد بود. کوچک شده بود، با همان کلاه بافتنی مشکی. صورتش را به دیوارهی فلزی میکوبید و بیصدا فریاد میزد. کنار آسانسور، برگهای قرار داشت: «داوطلب شمارهی ۱۸۴ رد شده به دلیل پاسخدادن به صدای آشنا.»آن شب، ساعت دو و چهلوهفت دقیقه، آسانسور برای من باز شد. داخلش روشن بود. روی دکمهها، طبقات عادی دیده میشد: همکف، یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت. پایینتر، دو دکمهی منفی یک و منفی دو بود. و آخرین دکمه، بدون شماره، قرمز بود. کنارش نوشته شده بود: «تأیید نهایی» روی زمین کابین، یک نوار کاست قدیمی قرار داشت؛ همان مدلهایی که سالها بود کسی استفاده نمیکرد. روی برچسبش نوشته شده بود: «صدای داوطلب شمارهی ۱۸۵» نوار را برداشتم.
همان لحظه صدای آسانسور گفت: «برای مرحلهی آخر، باید صدای خودت را بشنوی.» درها بسته شدند. آسانسور شروع به پایین رفتن کرد. اما نه مثل آسانسور. انگار ساختمان داشت از روی ما کنده میشد و بالا میرفت، در حالی که ما در جای خودمان مانده بودیم. گوشهایم گرفت. چراغها قرمز شدند. روی نمایشگر، عددها یکییکی پایین رفتند: -۱ -۲ -۳ -۴ -۵ بعد نمایشگر خاموش شد. درها باز شدند. پشت آنها یک راهروی بسیار طولانی بود. دیوارها از فلز سیاه ساخته شده بودند و روی هر دو طرفشان هزاران درِ آپارتمان وجود داشت. از پشت هر در، صدایی میآمد؛ صدای گریه، خنده، دعا، التماس، کوبیدن، یا سکوتی سنگینتر از هر صدا. روی هر در یک شماره بود. ۱۷۹. ۱۸۰. ۱۸۱. ۱۸۲. وقتی به در شمارهی ۱۸۴ رسیدم، صدای پیرمرد را شنیدم که آرام میگفت: «جواب نده… به هرچی شنیدی جواب نده…» در شمارهی ۱۸۵ انتهای راهرو بود. دستگیره نداشت. فقط یک سوراخ کوچک، درست هماندازهی چشم، وسط در بود. از سوراخ نگاه کردم. آن طرف، اتاق خودم بود. همان اتاق طبقهی پنجم. همان تخت، همان پنجره، همان میز. اما درون اتاق، خودم نشسته بودم؛ پشت به در، سرم پایین و گوشی در دستم. چند ثانیه بعد، آن نسخهی من سرش را بالا آورد. مستقیم به سوراخ در نگاه کرد. لبخند زد. بعد با صدای من گفت: «بالاخره رسیدی.» چراغهای راهرو خاموش شدند. در تاریکی، صدای قدمهایی آمد که از انتهای راهرو نزدیک میشدند. قدمها آرام نبودند؛ انگار موجودی با پاهای زیاد، روی زمین فلزی میخزید. صدایی خشک و خراشیده گفت: «تستچی، چهره ندارد. تستچی، صدای دیگران را قرض میگیرد. تستچی، فقط یک چیز میخواهد…» صدا درست پشت سرم ایستاد. نفس سردی کنار گوشم نشست. «…جای تو را.» نمیدانم چه مدت آنجا بودم. شاید چند دقیقه، شاید چند سال. وقتی چشم باز کردم، دوباره در اتاق خودم بودم. نور صبح از پنجره میتابید. گوشیام روی میز بود. درِ خانه قفل بود. آسانسور هم کار میکرد و روی نمایشگرش طبقهی پنجم دیده میشد. فکر کردم تمام شده. فکر کردم خواب بوده. تا اینکه عصر، صدای زنگ در آمد. از چشمی نگاه کردم. مرد جوانی پشت در ایستاده بود؛ خسته، رنگپریده و آشفته. گفت تازه به واحد روبهرویی آمده و میخواهد دربارهی آسانسور چیزی بپرسد. من چند ثانیه به او خیره ماندم. میخواستم بگویم: «هیچوقت بعد از دوازده با آسانسور کاری نداشته باش.» اما کلمات دیگری از دهانم بیرون آمدند. کلماتی که صدایشان شبیه صدای خودم نبود. گفتم: «ساختمون آرومیه… فقط با آسانسور کاری نداشته باشی بعد از ساعت دوازده.» بعد در را بستم. و همان لحظه، از داخل گوشیام پیامی آمد؛ از شمارهی خودم: «داوطلب شمارهی ۱۸۵ پذیرفته شد. نقش جدید: تستچی.»
خیلی محشررررر بوددددددد ✨
پارت دو داره ؟
نه
حیف شد ولی عالی بود
بیشتر بزار
خیلی خفن بود پارت دو بزاررررررر
نداره😥
من میخوام پارت دو داشته باشه اگر میشه
سعی میکنم که بزارمش
فوق العادههههههه...
تشکر
امتیاز
چه خفففففن
عالی بود
داستانش تخیلی بود؟
خیلی ترسناک بودد.عالی.فقط چرا تستچی?
احتمالا چون ساکنان رو تست میکرد؟😁
میخواستم هیجانی بشه😁