خب شاید از اسلایس ها بدونید که قضیه از چه قراره اگر نه که لطفا اول اون ها رو بخونین. توضیح کوچیکی میدم، متنی که قراره بخونید رونویسی شده از کتاب شاهنامه ی قدیمی هست.
شاهنامۀ فردوسی دیباچه ترجمۀ جهانگیر افکاری شرکت سهامی کتاب های جیبی این کتاب در 16500 نسخه در چاپخانه سپهری چاپ و صحافی شده است. چاپ اول: 1345 چاپ دوم: 1353 چاپ سوم: 1363 حق چاپ محفوظ است. _____________________________________ این نسخه ای است از شاهنامۀ فردوسی که به همت ژول مول ( Jules Mohl ) به نثر فرانسه ترجمه و در فاصلۀ چهل سال ( 1838-1878 ) در هفت جلد منتشر شده است. شاهنامۀ مول از چپ باز میشود و در برابر هر صفحۀ شعر فارسی، ترجمۀ فرانسوۀ آن در صفحۀ مقابل چاپ شده است. ما تنها از صفحات فارسی کتاب عکس گرفتیم و به همین سبب از کتابخانۀ مجلس سنا که اجازۀ عکسبرداری از نسخۀ نایاب خود را داده است سپاسگذاریم.
دیباچه منظومه ای حماسی مانند شاهنامه که سرار تاریخ یک امپراتوری بزرگ را از بنیادگزاری تا انهدام در بر می گیرد، پیش از آنکه جای واقعی آن به عنوان یک اثر ادبی و منبع تاریخی معین شود، باید از جهات چندی مورد بررسی قرار گیرد. از آنجا که نمی توان در دیباچه ای به جملۀ مسائل مربوط به این منظومه پرداخت، بدان اکتفا می ورزم که خلاصۀ تاریخ روایت های باستانی و حماسی ایران را به دست دهم،و بررسی ارزش تاریخی این داستان ها را به بعد بگذارم. اما، هرقدر به این جنبۀ موضوع قناعت شود، باز به نکته های عمده ای بر می خوریم که سزاوار بحثی پر دامنه است: زیرا ریشۀ هر منظومۀ حماسی یکی از باریک ترین مباحث ادبی است که تحقیق در آن، در عین حال، به سبب دلایلی که در طبیعت مطلب نهفته، بسی دشوار است. من در این جا از شعر حماسی واقعی سخن می گویم، که سراپا تاریخ و ملی باشد، و تاریخ ملتی آنچنان بازنموده باشد که ملت خود سینه به سینه نقل بکند. ملت ها همه از این گونه داستان ها و روایت ها داشته اند، زیرا که هیچ ملتی نمی تواند بی گذار از دوران های بلاخیز و پهلوان منشی، و بی آوردن بزرگمردانی که به وهم و گمان جولان و هیجان بخشند، شکل پیدا کند. ملت خاطرۀ اینان را نگاه می دارد و به طوری غریزی به شکلی شاعرانه در می آورد. و بدین شیوه تاریخ شگفت انگیزی فراهم می آورد که با تار و پود حقیقت و افسانه بافته شده است. برای مردمان دوران بربریت، یک قطعه قصۀ شعر در حکم یک سند تاریخی یا یک نشریۀ رسمی1 بوده است برای انسان دوران تمدن. بررسی دقیق اشعار ملی که از چندی پیش آغاز شده، روشن بخش طبیعت این روایت های کهن و دگرگونی هایی شد که در نقل سینه به سینه بر سر آنها رفته است، و نیز ریشۀ راستین شعر غنایی را باز نمود. در جزیره های دریای جنوب2 این قصه ها به شکل مثلث های قافیه داری بود که برای نگه داشت خاطرۀ رویداد ها و تاریخ آنها به کار می رفته است. میان مردن اسکاتلند3 و یونان جدید4، شکل قصاید تاریخی را می گرفت که به یادبود دلاوری ها و کار های پهلوانی ساخته می شد. چرکس ها5 کارنامه های منظومی از مردان برجسته دارند که به هنگام مراسم خاکسپاری می خوانده اند.
کارنامه هایی که در میان بازماندگان و قبیله ها محفوظ مانده و بر روی هم تاریخ این قوم را تشکیل داده است. در میان اسپانیایی ها1 و صربی ها2 این سرود ها به اندازه ای به منظومه های حماسی نزدیک است که، هرگاه اندک رابطه ای میان آنها ایجاد شود، به صورت منظومه های غنایی پیوسته و همرشته ای در خواهد آمد. تاریخ هر ملت از همین جا آغاز میشود،زیرا که آدمی پیش از نوشتن، داستان می سراید و ترانه می خواند؛ و نخستین مورخان چاره جز آن نداشته اند که روایت های خود را بر این گونه مایه ها بنا کنند. نمی توان هرودوت را خواند و از خاصیت حماسی روایت های آن در دوران آغار تاریخ دچار شگفتی نشد، اما وی از آن جهت از این گونه زوایت ها استفاده کرده که سندی مکتوب به دست نداشته است، حال آنکه این شاعر حماسی این روایت های باستانی را تنها منابعی یافته بود که می توانست به کار گیرد. شاعر افسانه های کهن و کارنامه ها را گردآوری می کند و در عین محفوظ داشتن ریشۀ آنها، و تا آنجا که ممکن باشد حفاظت شکل اولیه کارمایه ها، اثری هنری می آفریند. آنجا که سراینده از روح ملی راستین به شور آمده باشد، دستاوردش به زودی همگانی می شود و به جای ترانه هایی که خود از آن سرچشمه گرفته است، برسر زبان ها می افتد. سرایندگان و نقالان خلق بیان نو پرداخته را می پدیرند، افسانه های کهن بر می افتند. این نابودی ناگزیر کمابیش سبب می شود که در بیشتر موارد، مقایسۀ مستقیم میان داستان های باستانی و منظومه های حماسی ممکن نشود. همین که منظومۀ تازه افسانه های کهن را بر اندازد، خودگواه آن است که به اصل وفادار بوده است. البته بار ها پیش آمده است که شاعری در صدد برآید که منطومه ای بلند ابداع کند، بی آنکه روایت های کهن ملی را پایه قرار دهد، ولی ملت همیشه در این گونه مورد ها منطومه را پس زده است. بسا که شیوایی بیان و بلندی مقصود این چنین منظومه ها را در چشم اهل ادب و مکتب ها ارجدار کرده باشد، ولی این کافی نبوده است تا منظومه ای ملی شود. سنگ محک هر منظومۀ حماسی همین است. هرگاه اثری به نزد کلتی مقبول افتد و در میدان های عمومی سراییده شود، می توان اطمیمانا کرد که بر روایت های حقیقی مبتنی بوده است، و آنچه را از تودۀ مردم گرفته، تنها به شکلی کامل تر باز پس داده است.
برای نشان دادن منظورم از شعر حماسی راستین و دروغین، نمونه ای بهتر از منظومه های هومرو انه ئید 1 ندارم. ویرژیل خواست نیروی پندار خود را برجای خالی افسانه های کهن نشاند، ولی همۀ هنر و همۀ کمال سبکی که به کار برد نتوانست پندار های خود را مردم پسند و اثرش را کلی کند. اینکه تنها چند ملت توانسته اند منظومه های حماسی پدید آورند، شاید مایۀ شگفتی باشد، زیرا که همۀ ملت ها کار مایه و عناصر آن را دارا بوده اند، اما هرگاه به رمز آن بیندیشیم، دلیلش به آسانی دشتگیر خواهد شد. تا وقتی که ملتی هنوز در حالت بربریت باشد، مایه های حماسی فراوان بدست می آورد، منتها به ندرت در دامان خود مردی را می پرورد که دارای احساس ههنری چنان ژرفی باشد که بتواند این مصالح را دستمایۀ مجموعه ای شاعرانه کند. بعدها، هنگامی که ادبیات در ملتی شکل گرفت، یعنی پیش از آنکه فرصت برانداختن روایت های زبانی پیدا کند، ممکن است نبوغ زاینده و باروری پیدا شود که ترانه های مردم به رغبت و شوق آید و به سرودن منظومۀ ملی بپردازد، ولی ادبیات هرچه بیشتر رود و ملتی پیشتر رسوخ کند، احساس غنایی را زیر پا می نهد و بر می اندازد، و مکتب هایی ارج می یابد که پیرو شکل های ساخته و پرداخته باشند. شکل های خ_شن و سادۀ افسانه های تاریخی خوار می شود، کتاب جانشین نقال و قصه پرداز می شود، سرود و ترانه نابود می شود، و سرچشمۀ شعر حماسی می خشکد. و هرگاه بعد ها، دگرباره روزگاری همانند زمان ما فرا رسد، و اهل دانش از شکل های ساختگی ادب به تنگ آیند به سوی شعر کهن و ملی رو می نهند، ولی چنین شعری دیگر چندان جاندار نیست که بتواند دستکاری های تازه را تاب آورد. پس تنها کاری که باقی می ماند همانا گردآوردن چیزی است که دست تصادف محفوظ داشته است. اینکه ایرانیان در داستان های باستانی حماسی از ملت ها غنی ترند جای شگفتی نیست. از یک سو دامنۀ جهان گشایی و نشیب و فراز امپراتوری و پیوستگی جنگ ها و شکوه بناهایی که پادشاهان قدیم بر پا داشته اند در خاطره ها آثار چندی باقی گذاشته است ، و از دیگر سو نیروی تخیل ملت ایران همواره تشنۀ کار های شگفتی آور بوده است.
موسی خورنی1 ارمنی، مصنف قرن پنجم میلادی، پاره ای از این افسانه های کهن را یاد کرده و، گرچه از روی تحقیر بر آنها « افسانۀ افسانه ها » نام نهاده است، باز با دقت بسیار به این داستان ها پرداخته و همان اندک سخنی که از ضحاک و رستم رانده دست کم نشانۀ آن است که آن روایت ها از آغاز همان شکلی را گرفته بوده اند که بعد ها نیز آن را محفوظ نگه داشته اند. چنان پیداست که نخستین تلاش برای گردآوردن افسانه های کهن یک قرن پس از خورنی، در زمان انوشیروان صورت گرفته است، وی فرمان داد تا قصه های ملی کهن را دربارۀ پادشاهان باستان ( حکایت ملوک ) از سراسر ایالت های امپراتوری گردآورند و در کتابخانه اش نهند. این اهتمام در زمان یزدگرد، آخرین پادشاه ساسانی، از نو آغاز شد. وی « دهقان دانشور » را برگماشت تا آنچه را نوشیروان فراهم آورده بود نظم و ترتیب دهد و به یاری چند تن ار موبذان کمبود آن نامه ها را درست و آراسته کنند.2
اینجا چند نکته باید خاطرنشان شود. ریشل دانشور به یکی از خانواده های دهقانی بر می گردد. و این کلمه درخور توضیحی است، چه آنکه در روایت های رزمی ایران نقش بزرگی بازی کرده است. فرهنگ های فارسی آن را به دو معنی آورده اند یکی « کشاورزی » و دیگری « مورخ1 » و برای این طرفه وحدتی که میان دو مفهوم نامتجانس پیدا شده، چنین دلیل آورده اند که دهقانان ایران جلمه تاریخدان بوده اند. این هر دو معنی درست است، منتها تا حدودی. کاتمر2 اثبات می کند که دهقانان در میان اعیان و اشراف قدیم ایران تشکیل طبقه ای می داده اند.3 بنابر تعریفی که مجمل التواریخ به دست داده است : « و دهقان رئیسان و خداوند ضیاع و املاک »4 طبقۀ اشراف کشاورزی بوده اند که حتی در دورۀ تسلط عرب ها هم نفوذ محلی خود را حفظ کرده ند.
اینان بیشتر به سمت والی و حاکم منصوب می شدند و با فرمانروایی که بغداد1 می فرستاد مخالفت وضع خانواده های ساکسونی در انگلستان بود که املاک خود را در دورۀ سلطۀ نورمان ها هم حفظ کردند، و نفوذی به ارث گذاشتند که امروزه به نوادگان آنان لقب نجابت2 می بخشد. طبیعی است که این خانواده ها باذتوجیهی وافر سنت ها و خاطره های تاریخی محل نیاکان و خویش را حفظ می کرده اند. زیرا که بخش بزرگی از آن میان به خاندان های باستانی پادشاهان و شاهزادگان امپراتوری ایران بستگی داشته اند، همان ها که کار های بزرگشان مایۀ اصلی همان روایت های کهن بوده است. بدین ترتیب دهقانان وارث اخبار و روایت ها شده بودند، از این رو، و تنها به همین جهت است که می بینیم از ایشان به عنوان مورخ یاد کرده اند. پایین تر خواهیم دید که محمود غزنوی تنی چند از بازماندگان خاندان های کهن ایران را، که سرگرم گردآوری همۀ یادبود های خانوادۀ خویش بودند، به دربار فرا می خواند : ایشان درست دهقانانی بودند به معنای دوم است. از جمله داستان سهراب با این بیت آغاز می شود: ز گفتار دهقان یکی داستان پیوندم از گفتۀ باستان آوردن عبارتی از این دست آسان است، ولی من تنها به یکی قناعت می ورزم که ثابت می کند که، حتی پیش از سرودن شاهنامه کلمه دهقان به این معنی از میان رفته بوده است. طبری که مأخد مکتوب سرگذشت کیومرث را بر می شمارد، به داستان های زبانی می رسد و می گوید : « گفتار دهقان یاد کنیم که گرد آمدند که ما یاد خواهیم کردن و این گزارش که کنیم از گفتار دهقانان کنیم. » گویا دانش.ر دهقانی به هر دو معنای کلمه بوده، ارباب بزرگی که خاطره های تاریخی سرزمین خود را گردآوری می کرده است.
دستاورد1 او که به زبان پهلوی2 نوشته شده بود، تاریخ ایران را از زمان کیومرث تا زمان خسروپرویز در بر داشته و خداینامه3 یا شاهنامه خوانده می شده است.
جملۀ آثاری که وی پایۀ کار قرار داده عنوانی به همان معنی داشته است مانند : سیرالملوک ابن مقفع، شاهنامۀ القدیم علی شاعر1، شاهنامۀ ابومنصور، و شاهنامۀ ابولقاسم فردوسی. چنانکه از معنای لفظی نام آخر بر می آید. می توان گمان برد که کوده ای بزرگ اساطیر، جز آنکه نوشیروان داشت، وجود داشته، و کاری که دانشود بدان همت گماشته جز آن نبوده که بخش های پراکندۀ این کتاب را فراهم آورد. البته این فرض بر ارج کار گردآوری دهقان می افزاید، منتها احتمال آن کم است، زیرا که اگر چنین کوده ای وجود داشت، نوشیروان و یزدگرد ناگزیر نمی شدند کسانی را از سراسر امپراطوری فرا خوانند تا روایت ها و داستان هایی را که می دانستند حکایت کنند، همانا به دست آوردن آن کتاب کفایت می کرد. ولی شیوه ای که در دوران این دو پادشاه به کار رفته آشکارا ثابت می کند که مطلب بر سر گردآوردن روایت های زبانی و زنده بوده است. این نیز امکان دارد که در صدد برآمده باشند که پاره ای از آن داستان ها را به روی کاغذ آورند و ضبط کنند، و به همین سبب کتاب هایی را از این مقوله به دربار خواسته باشند. ولی دشوار می توان باور داشت که این کتاب ها در آن روزگار، کوده ای بزرگ تشکیل داده باشد. وانگهی، نقریباً در اغلب کشور ها این نکته مصداق پیدا می کند که هرکس در گردآوردن و تدوین اساطیر و روایت های شفاهی پیش قدم شده، کوشیده است که با نسبت دادن آنها به مأخذ موهوم، به اثر خود قوت دهد.
فتح ایران به دست عرب ها تقریباً فوری و ناگهانی بوده...1 کتاب دانشور باید پس از هجوم عرب در ایران مانده باشد، زیرا در نیمۀ اول قرن دوم، آن را در دست عبداللّه ابن مقفع باز می یابیم. عبداللّه دین زرتشتی داشت، نام واقعی وی روزبه پسر دادویه بود. وی نزد عیسی حاکم عراق دبیری می کرد. هم به نزد او ترک مذهب کرد، ولی پایبندیش به آیین اسلام همواره مورد تردید بود، و این نمی تواند اسباب شگفتی باشد. چنان پیداست که وی سراسر عمر را به تجربۀ تعداد عمده ای از آثار پهلوی گذرانیده است، که از آن جمله است خداینامۀ دانشور دهقان که2 به نام سیرالملوک3 بر گردانیده و بدبختانه از میان رفته است. زرتشتیان دیگری نیز از روایت های کهن کشور خود کتاب ها تدوین کرده اند و مانند محمد پسر جهم برمکی، بهرام پسر مروان شاه، موبذ پسر احمد بلخی که آن خمیر ها را مایۀ کار خود در شاهنامه القدیم1 کرد. ناقلان عرب این کتاب ها را برای بررسی های تاریخی خود مورد استفاده قرار داند و به اختصار تمام گلچین کردند، اما جماعت عرب و آنان که در سلک عرب ها در آمده بودند نمی توانستند از این داستان ها چندان بهره ای گیرند، زیرا که برای آنان یادآوری چیزی نبود، و بیشتر این داستان ها را با نفرت می نگریستند و مهملاتی می شمردند که به لعنت خدا نمی ارزید.
مگرنه آن بود که چون نصر بن الحارث سرگذشت رستم و اسفندیار را از ایران برد، و راویان محافل قریش به نقل آن پرداختند، محمد (ص) این آبه را نازل کرد:« ومن الناس من یشتری لهو الحدیث لیضل عن سبیل اللّه بغیر علم و یتخذها هزواً و اولئک لهم عذاب میهن.»1 ولی کار در ایالت های شرقی خلافت بر گونه ای دیگر بود. در اینجا از همان آغاز فتح ایران، اوضاع نخست به طرزی گنگ، و از قرن سوم هجری، با نیرویی مقاومت ناپذیر عمل می کرد و اثر می گذاشت. از این رو چنان بینش و طرز فکری پدید آمده بود که به داستان های باستانی ایران سخت علاقه نشان می دادند. من ناگزیرم کمی به عقب باز گردم تا واکنشی را که می خواهم در میان نهم توضیح دهم. توفیق پیروزی عرب ها بسیار بزرگ و بسیار تند بود. به اندک سالی بساط امپراتوری ایران برچیده شد، آیین کهن نابود شده، بزرگ ترین بخش اهالی به دیانت اسلام در آمد، ادبیات پارسی کم و بیش برافتاد و جای خود را به ادبیات عرب داد، خلیفه چنان بر دو دیهیم ابد مدت معنوی و گذرای مادی تکیه داشت که گفتی تزلزل ناپذیر است. پس ضرورت حکم می کرد که نفوذ عرب، با همۀ ابهتش، در ایالت های شرقی نیز بر پایه ای استوار نهاده شود، و آن چنان پوشالی و بی بنیاد نباشد که ایالت های پیشگفتۀ ایران را به هنگام غلبه خود یافته بودند. در آن وقت پهلوی زبان رسمی سراسر امپراتوری ایران بود، لهجه ای بود که از آمیزۀ نژاد ها و زبان های سامی و پارسی در بین النهرین به وجود آمده بود، زبان مخصوص مرزنشینان بود، چنانکه از اسمش پیداست.1 پهلوی از آن رو زبان رسمی شده بود که ماجرا های سیاسی از قرن ها پیش مقر امپراتوری را به ایالت هایی آورده بود که پهلوی زبان متدوال آن سامان بود. در ایالت های شرقی، برعکس، به لهجه های خالص پارسی سخن می گفتند و پهلوی تنها زبان رسمی صاحبان سواد بود کع جز در کار های دولتی و روی سکه ها و کتیبه ها و کتاب ها و در آیینه های مذهبی به کار نمی رفت، گرچه چنان پیداست که پاره ای از روحانیان زرتشتی از لهجه های ولایتی استفاده می کرده اند، زیرا کتاب های مذهبی چندی به دست ما رسیده که به پارسی شرقی نوشته شده است.2
پس از فتح ایران طبیعتاً جایی که بیشتر عرب ها در آن استقرار یافتند، همانا ایالت هایی بود که به عربستان نزدیک تر بود، یعنی همان جا که به پهلوی سخن می راندند. آنان آنجا را مرکز امپراتوری خود قرار دادند، بغداد، کوفه، موصل و شهر های دیگری بنیاد نهادند که سراپا عرب بودند. ساتراپ نشین های سابق را به دست نابودی سپردند، و با همۀ توانایی خود، از جمعیت و قدرت سیاسی و تعصب دینی و نفوذ ادبیات تازه و تغییر قوانین تعلیم و تربیت، اهالی را زیر تأثیر خود گرفتند. عرب ها در همرنگ کردن مردمان آن سامان چنان توفیقی یافتند که توانستند اندک اندک زبان خود را هم به آنان بقبولانند. و در سراسر ایالت های غربی ایران، بجز چند بخش کوهستانی، آن را جایگزین پهلوی گردانند. در ایالت های شرقی وضع از بن تفاوت داشت. درست است که زبان عربی به آسانی جای پهلوی را گرفت و زبان اداری و ادبی و مذهبی شد، و به جای قشر ساختگی پهلوی، اگر بتوانم چنین گفت، یک قشر عربی به وجود آمد1 که به همان اندازه وسعت داشت ولی تقریباً همان قدر هم سطحی بود. عرب ها، بویژه در ایران به معنی اخص2، آن قدر اندک بودند که قادر نبودند در زبان تغییر اساسی بدهند، نوشت و خواند به زبان عربی بود، ولی فارسی همچنان زبان گفتگو باقی مانده بود. از این رو پیروزی عرب ها قطعی و نهایی نبود، زیرا که زبان نگهدار یادبود هاست و این است که به ملت ها روح ملی و میهنی می بخشد. برای خلافت که با وسعت و سرعتی بس بزرگ تر از بنیاد واقعی خود دامنه پیدا کرده بود، همین نشانۀ آغاز ناتوانی بود، واکنشی بود که ایرانیان ابتدا سر بسته و سپس آشکارا نشان دادند. بخش بزرگی از خاندان های کهن ایرانی، آب و ملک خود، و به همراه آن نفوذ پشت اندر پشت خود را محفوظ داشتند، و این نمی تواسنت از قدرت حکومت مرکزی نکاهد. حاکمان ایالت های شرقی بیش از پیش از وابستگی به بغداد سر می تافتند، تا آنجا که در ردبار های خود به فارسی حرف می زدند، و آن کاری که سلطۀ زبان پهلوی نتوانسته بود انجام دهد، و انگیزه ای برای پیدا شدن گونه ای ادب پارسی شد. همۀ دربار ها پر شد از شاعران پارسی گوی. پادشاهان خواه از روی غریزۀ کور، خواه بر اثر یک حساب سیاسی، این روح ملی را بروز دادند که با همۀ نیرو آن جنبش ادبی را تشویق کنند.
در ایالت های شرقی وضع از بن تفاوت داشت. درست است که زبان عربی به آسانی جای پهلوی را گرفت و زبان اداری و ادبی و مذهبی شد، و به جای قشر ساختگی پهلوی، اگر بتوانم چنین گفت، یک قشر عربی به وجود آمد1 که به همان اندازه وسعت داشت ولی تقریباً همان قدر هم سطحی بود. عرب ها، بویژه در ایران به معنی اخص2، آن قدر اندک بودند که قادر نبودند در زبان تغییر اساسی بدهند، نوشت و خواند به زبان عربی بود، ولی فارسی همچنان زبان گفتگو باقی مانده بود. از این رو پیروزی عرب ها قطعی و نهایی نبود، زیرا که زبان نگهدار یادبود هاست و این است که به ملت ها روح ملی و میهنی می بخشد. برای خلافت که با وسعت و سرعتی بس بزرگ تر از بنیاد واقعی خود دامنه پیدا کرده بود، همین نشانۀ آغاز ناتوانی بود، واکنشی بود که ایرانیان ابتدا سر بسته و سپس آشکارا نشان دادند. بخش بزرگی از خاندان های کهن ایرانی، آب و ملک خود، و به همراه آن نفوذ پشت اندر پشت خود را محفوظ داشتند، و این نمی تواسنت از قدرت حکومت مرکزی نکاهد. حاکمان ایالت های شرقی بیش از پیش از وابستگی به بغداد سر می تافتند، تا آنجا که در ردبار های خود به فارسی حرف می زدند، و آن کاری که سلطۀ زبان پهلوی نتوانسته بود انجام دهد، و انگیزه ای برای پیدا شدن گونه ای ادب پارسی شد. همۀ دربار ها پر شد از شاعران پارسی گوی. پادشاهان خواه از روی غریزۀ کور، خواه بر اثر یک حساب سیاسی، این روح ملی را بروز دادند که با همۀ نیرو آن جنبش ادبی را تشویق کنند. نکته ای که اجازه می دهد تصور حساب سیاسی رود آن است که این شاهان در جستجو و یافتن روایت های ملی پیشگام بوده اند، و علاقه مندی عمومی به این داستان ها کمک بزرگی بود به پادشاهان در پیکار با سلطۀ سیاسی خلفا.
این سیاستی بود که کلیۀ سلسله های پادشاهی که جانشین یکدیگر می شدند با سرسختی قابل ملاحظه ای دنبال می کردند.1 یعقوب پسر لیث، بنیانگذار خاندان صفاری، نخستین سلطانی بود از نژاد ایرانی که پاک از دستگاه خلافت جدایی گزید این مرد از خانواده ای پست برخاسته بود. رویگرزاده بود و خود نیز در آغاز رویگری می کرد. سپس دست به عیاری زد، آن گاه به سربازی به خدمت فرمانروای سیستان شد و سرانجام به فرمانروایی ایران رسید. یعقوب لیث هرچند از ادب بکلی بیگانه بود گویا دریافته بود که از داستان های ملی چه بهره ای می توان گرفت. مجموعۀ دهقان دانشور را به دست آورد و به وزیر خود ابومنصورعبدالرزاق1 پسر عبداللّه فخر که لقب معتمدالملکی داشت فرمان کرد : « تا آنچه دانشور دهقان به زبان پهلوی ذکر کرده بود به پارسی نقل کند. » « یعقوب لیث به هندوستان فرستاد و آن نسخه بیاورد و بفرمود ابومنصورعبدالرزاق بن عبداللّه فرخ2 را که معتمدالملک بود تا آنچه دانشور دهقان به زبان پهلوی ذکر کرده بود به پارسی نقل کند و از زمان خسروپرویز تا ختم کار یزدجرد شهریار هرچه واقع شده بود بدان کتاب الحاق گرداند.
پس منصورالمعمری را بفرمود تا این نسخه را به اتفاق چهار تن دیگر یکی تاج بن خراسانی1 از هری ویزدانداد بن شاپور از سیستان و ماهوی بن خورشید از نیشابور و شادان بن برزین از طوس تمام کند و در تاریخ ستین و مائتین هجرت این کتاب درست کردند و در خراسان و عراق از آنجا سخن ها گرفتند. » دربارۀ هیچ یک از این اشخاص اطلاعی در دست نیست، ولی آمدن این نام ها این فایده را دارد که نشان دهد که برای انجام دادن منظور یعقوب، کسانی از نژاد خالص ایرانی برگزیده شده بودند.عبدالرزاق و سعود از خاندان گشواد بودند که از خانواده های برجستۀ شاهنشاهی ایران باستان بشمار بود.2 انجام دادن این مهم به سال 260 هجری پایان یافته و در خراسان و عراق پخش شده است. مصنفان « این را شاهنامه نام نهادند. »3 « زیرا که آیین کشور داری و سرانجام شاهنشاهی ها می آموخت. »4 فرمانروایی خاندان یعقوب دیری نپاید. هنوز قرن سوم هجری به پایان نرسیده بود ( 297 ه ) که قلمرو و یعقوب به دست سامانیان افتاد، و اینان پادشاهانی از تخمۀ ساسانیان بودند. دودمان تازه با شور و افر به کار داستان های باستانی ایران پرداخت. بلعمی وزیر ابوصالح منصور سامانی ( 365-350 ه ) دقیقی را به نظم کردن ترجمه ای گماشت که دانشور به فرمان عبدالرزاق فراهم ساخته بود. به روزگاری که شاعری رواج یافته بود، انتخاب این شاعر خود معنای بسیار دارد، زیرا که دقیقی بنابر آنچه در یکی از چهارپاره ها خود گفته، و جامی آن را ضبط کرده است، زرتشتی مذهب بوده است.1 دقیقی کار را از دوره پادشاهی گشتاسپ و ظهور زرتشت آغار می کند، ولی چون یکی دو هزار بیتی می سازد2 به ضرب کارد غلام زرخریدش، در مجلس عیشی، از پای درآمد.3 فردوسی بخش منظوم دقیقی را محفوظ نگه داشته است. اگرچه فردوسی از نظر شاعری از وی به زشتی یاد کرده است4، و هرچند که شعر دقیقی کمابیش لطیف و دل انگیز نیست، و چهره هایی که آفریده تقریباً درست و به جا نیست، ولی نکته مهم برای خواننده آن است که بداند روایت هایی که دقیقی می شناخته آیا همان ها بوده که فردوسی دنبال کرده است یا نه. در این باره جای کمترین شکی نیست؛ چه فردوسی از این نظر کوچک ترین نکوهشی از وی نکرده و اگر بر او خرده گرفته به عنوان یک انسان و شاعر بوده است.
زمان به سامانیان مجال آن نداد که کار را از سر گیرند، زیرا که پادشاهی آنان چند سال بعد واژگون شد و امپراتوری آنان به دست غزنویان افتاد. دومین پادشاه این سلسله، محمود پسر سبکتگین ( 421-387 هجری برابر با 1030-997 میلادی ) پیش از پیشینیان از خلافت دوری گزید و هرچند که مسلمانی متعصب بود، برای استقلال سیاسی از هیچ چیز فرو گذار نکرد. در دربار او برای پرورش زبان فارسی چنان اهتمامی شد که هرگز تا آن روزگار سابقه نداشت. فارسی حت چنان در ادارۀ کشور رسوخ یافت که ابوالعباس ابن فضل وزیر به کار بردن زبان عربی را لغو کرد. دربار این نیرومند ترین و جنگاور ترین پادشاهان دوران، یک آکادمی واقعی بود. هر شب در کاخ شاهی یک انجمن ادبی بر پا می شد که اهل ذوق شعر های خود را در آنجا بر می خواندند و در حضور پادشاهان به ارزیابی و انتقاد می پرداختند، و شاه از این کار سخت لذت می برد. محمود به سان پادشاه پیشین، از هرچیز بیشتر، شعر های ملی و تاریخی را می پسندید و از شنیدن سرگذشت پادشاهان و پهلوانان ایران باستان خسته نمی شود.1 آرزی بزرگش گردآوردن کوده ای بود کامل تر از آنکه ساسانیان و سامانیان جمع کرده بودند، تا فرمان دهد به شعر درآورده شود1 و از هرجای کارمایه را جستجو کرد. وی به کتاب ها و روایت ها یکسان دلبستگی داشت، به طوری که فراهم شدن این هر دو برای او بهترین خوش خدمتی بشمار می آمد. به این گونه از سیستان2 نسخه ای شامل بخشی از سیرالملوک ابن مقفع به دست آرد و با شتابزدگی آن را به نوعی مساقبه گذاشت تا به شعر در آورده شود. خور فیروز یکی از تبار نوشیروان که در آن زمان در غزنین می زیست و در جستجوی جلب حمایت سلطان محمود بود، همین که دریافت که این موضوع تا چه پایه مورد توجه اوست، اثر کامل خود را تقدیم شاه کرد، و همین سبب شد که تقاضا هایش از دربار برآورده شود. امیر کرمان دربارۀ یکی از اتباع خود به نام آذربرزین نوادۀ شاهپور ذوالاکتاف پادشاه ساسانی شنیده بود که وی سراسر عمر را به گردآوردن داستان پادشاهان پیشین سپری کرده است. شتابان وی را روزانه دربار محمود کرد، و او به پاداش این خدمت، هدیه های گرانبها باز فرستاد. در مرو نیز مردی به نام سرو آزاد بود3 که ادعا داشت نوادۀ نریمان است. وی یادگاری را که خانواده از سام و زال و رستم نگه داشته بود برای سلطان فرستاد. بدین ترتیب محمود اندک هر روایت و داستانی را که از پادشاهان قدیم ایران بازمانده بود گردآورد.4 اینک مردی که بخواهد این روایت را نظم دهد بایستی کاردان و شایسته وچندان دانشمند باشد تا بتواند باب ذوف لطیف زمانی که ادبیات رواج گرفته و هنر شناخته شده بود آن داستان ها را منظوم کند، و نیز چندان از ارجگذاری بر داستان های باستان سرشار باشد که حالت و خصلت های آن ها را زنده نگه دارد. محمود چندی را به بیهوده در تکاپوی چندین کسی گذراند.
برای منظوم کردن شاخه های از سرگذشته ها، که خود تعیین می کرد، مسابقاتی ترتیب داد. روزی با شاعران محبوب خود : عنصری1، فرخی، زینی، عسجدی، خرمی و منجیک چنگزن ترمذی داستانی در میان نهاد و گفت هرکس این را بهتر به شعر درآورد، به نظم در آوردن اثری را که در نظر دارم به عهدۀ او خواهم گذاشت.2 و بار ها عنصری را برای آن داشت که دست به این کار زند. این شاعر نخست به امیناصر برادر محبوب پادشاه بستگی داشت، سپس به دربار سلطان محمود پیوست. شاه او را سخت دوست می داشت، به ویژه شب هنگام که به بستر می رفت، دوست داشت عنصری در پای تختش نشیند و برای او داستان سراید. عنصری بهانۀ نداشتن فرصت پوزش خواست، ولی دوستی را که دارای جمله صفات لازم کار بود و به داستان ها و اساطیر وقوف داشت به پادشاه پیشنهاد کرد3 و او ابوالقاسم فردوسی طوسی بود.4
قشنگ بود
فرصت ؟
ببین ، یکم متن زیادی سخته
دارم نمیفهمم
بعد کاش یکم موضوع رو واضح تر میکردی بهتر میشد 👍🏻
خب تو معرفی گفتم که توضیحات به صورت اسلایس قرار گرفتن
من یه مجموعه قدیمی از شاهنامه در دست دارم که همونژور تو اسلاید اول خوندی از یه نسخه ی نایاب عکس برداری شده ، این محموعه شامل هشت جلد هیت که توی پستر پست میبینی جلدا رو ، جلد اول مقدمه هست ، بخش اول مقدمه عنوانش دیباچست و ۷۷ صفحست که ۲۲ صفحش توی این پست قرار گرفته ، در این ۲۲ صفحه از افسانه و مردم و تاریخچه ی شاهنامه گفته شده که در پایان میرسیم به فردوسی
اهاا
حله ممنون از توضیحت🙏🏻✨✨
بعد از کلمات و جلمه ها که عدد هست توی کتاب توضیحاتی نوشته شده که از اونا عکس گرفتم و بالای هر اسلاید مال متنش رو قرار دادم
در جاهایی اشاره به یک مبحث و یا اصطلاحاتی هست و...
خواهش میکنم
ولی واقعا شاهنامه✨✨✨
اولین لایک