"جانا، هر آنچه در آخرین ذره های قلب خاکسترم از تو به جا مانده ، در اینجا میگذارم به یادگار بماند، روزی من زیر خاکِ سرد و تو بر زمین، ستاره ای خبر این سیاره کوچک را به تو خواهد رساند..."
Melorin-
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
عجیب است؛ من به زیبایی چشمان او میبالیدم و او با همان چشمان دیگری را میپرستید.
جانا ملورین در پرستش توست
شده عاشق بشوی، دل بدهی، دل ندهد؟
در دلت قد بکشد، رشد کند، ریشه زند؟
از دیدنش با دیگری، کشنده تر این بود که فهمیدم اگر بخواهد، استاد عاشقیست.
اما ایکس عزیز من، کاش میشد خودت پیدام کنی خودت منو ببینی و یه بار دیگه باهام حرف بزنی،
محبوبم، غمت را میبینم، دردت را میبینم، حس میکنم، مانند سایه دنبالت حرکت میکنم، دور از چشم تو ام، اما میبینم، من دیگر برای تو شکسته ام، از بریدنت میترسم، در ذهنم تو را در اغوش میکشم، اما نزدیکت نمیشوم، فقط برای محافظت از تو... دور میمانم نمیخواهم برایت دوباره اسیب باشم. سهم من از تو، دیدنت با دیگریست، اما محبوب من، درد هایت را میبینم، مخفیانه در کنارتم با اینکه تو نمی دانی، و محبوب من، در نهایت برای جبران بودن ها و نبودن های نحس خودم، آرزو میکنم تمام دردو بلایت بر قلب من فرو آید
"آمین"
Melorin
محبوبم، گاهی در بامداد و سحرگاه، از رویا هایم در خواب بیدار میشوم... چقدر واقعی بودی... چقدر درخشان بودی... کاش همیشه به خواب هایم سر بزنی...
Melorin-
معشوق من،
من میتوانستم برایت با اهریمن ها بجنگم میتوانستم خودم را فدای یک تار زلفت کنم میتوانستم برایت زنده نباشم، میتوانستم با یک امر خودم را فدایت کنم میتوانستم میلیون ها تیر در بدنم باشد و تو را در اغوش بگیرم میتوانستم میلیون ها بار برایت من بمیرم برای تو بر تمام دنیا من "برنده " بودم، حتی اگر خاکستر شده باشم، اما معشوق من، چطور میتوانستم برایت بجنگم وقتی قلبت را به او داده بودی؟ میخواستم برایت بجنگم اما تو به تنهایی مرا شکست داده بودی، و او بدون هیچ تیری مرا شکست داده بود
پروردگارا
هر آنچه به تو گفتم شنیدی، هر انچه راجب او گفتم ندیدی نخواندی نشنیدی، قلب مرا از او پاک نمیکنی؟ قلب او را از من پر نمیکنی؟ به بزرگی خودت، کاری برای این بنده ات نمیکنی؟
قلب او را یرایم نمیکنی؟ بگذار به پای تصمیمم بسوزم، آرزویم را براورده نمیکنی؟
بزار ملورین بگه، بزار بگه چی یادشه ازون چشما
خدای من... چطور میتونم توصیفشون کنم؟
چشم های عروسکی که انگار خدا ساعت ها برا ساختنشون وقت گذاشته، طرز نشستن ریمل روی مژه های بلندش، مداد سفید گوشه چشمش پف زیر چشماش و اون چشما... چطور درخششون رو توصیف کنم؟ دوتا الماس درخشان... مشکی شایدم قهوه ای. انگار خدا بخشی از کهکشان های بهشت رو توی چشماش قرار داده بود باور کن اگه تو هم دیده بودیش محو میشدی؛ اونجا من تو چشماش گیر کردم، همونجا موندمو غرق شدم