انتشار: 1 ماه پیش تعداد رأی‌ها: 87
چیبگم آخه مثلا-👈🏻👈🏻
لینک کوتاه

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

نظرات بازدیدکنندگان (207)
  • "میدونستید پیشی ها بزرگتر که بشن تبدیل به ببر میشن؟"

  • image🐈𝗟𖦹𝘀𝘁
    مدتی نیستم

    آه ای محبوب من،
    پیش از این آیا دریافته ای ما هم سزاوار آرامش هستیم؟

  • تق تق صابخونه کجایی

  • جدی دیسلایک👎🏼👎🏼

  • وای👎🏼👎🏼

  • پستام منتشر نمیشن👎🏼

  • image🐈𝗟𖦹𝘀𝘁
    مدتی نیستم

    بیا داستان بگیم_
    یکی بود. یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود_
    یه روز یه پیشی کوچولو بود که خونش رو گم کرده بود و راهی جنگل شده بود...

    • این پیشی کوچولو تو جنگل خیلی ترسیده بود.چون پیشی های بزرگتری هم بودن(ببر ها).این پیشی کوچولو قصه ما می‌ترسید که این پیشی بزرگا یه لقمش کنن🧚‍♀

    • image🐈𝗟𖦹𝘀𝘁
      مدتی نیستم

      پیشی کوچولوی قصه ما رفت و رفت و رفت، که به کنار یه رودخونه خیلی بزرگ رسید. پیشی کوچولو بود دیگه. پس نمیتونست ازش عبور کنه. به خاطر همین مجبور شد شب رو اونجا بمونه تا یکم زمان برای فکر کردن داشته باشه. شب که شد، هوا هم تاریک شد دیگه. برای همین پیشی کوچولو خیلی ترسیده بود. زیر یه درخت قابم شده بود که ناگهان، یه سایه سیاه دید. سایه یه ببر سیاه بزرگ_

    • پیشی کوچولو با دیدن پیشی بزرگ به خود لرزید.
      ولی میتونست فرار کنه؟نه.تو چند ثانیه پیشی بزرگه میگرفتتش.این پیشی کوچولو یکم عقب رفت ولی با دیدن چشمای متفاوت تر از همه پیشی بزرگا؛کمی نرمتر شد.انگاری که یکم بهش اعتماد کرده بود.پیشی بزرگه بهش نزدیک شد و..

    • image🐈𝗟𖦹𝘀𝘁
      مدتی نیستم

      و از چشماش فهمید ‌که خیلی خسته‌هست. ولی دیگه دیر شده بود، چون آقا ببره پیشی کوچولو رو دیده بود. پیشی کوچولو توی جای خودش میخکوب شد وقتی دید آقا ببره آروم آروم، مثل یه شکارچی آماده، هر لحظه بهش نزدیک تر می‌شد.
      "هی! تو دیگه چی‌ای؟ نکنه توهم ببری؟ اگه هستی، چرا رنگ موهات اینقدر فرق داره؟!" آقا ببره پرسید.

    • من بزرگ بشم قراره مثل تو شم!الان ورژن کوچکتر توام..پیشی کوچولوتر با صدایی نازک تر از پیشی بزرگه گفت.چون اونا یکی نبودن.هر دو یک گونه‌ای دیگه.ولی پیشی کوچولو و پیشی بزرگه این رو نمیدونستن.

    • image🐈𝗟𖦹𝘀𝘁
      مدتی نیستم

      "هوممم... پس این وقت شب اینجا چیکار میکنی بچه؟ نباید پیش گروه خودت باشی؟ نکنه یکی نداری؟"
      آقا ببره این رو پرسید چون خودش هم از گروه خودش جدا شده و تنهایی سفر میکنه. پیش خودش فکر کرد که شاید پیشی کوچولو هم مثل خودش باشه. آروم از درخت پایین اومد و ره به روی پیشی کوچولو وایساد. پیشی کوچولو سفید سفید بود و تضاد خیلی زیادی با آقا ببره.
      "فکر میکنم تو فرق داری. اینطور نیست؟ مریضی؟" آقا ببره پرسید.

    • "من..فقط خونم رو گم کردم.نمیدونم چجوری سر از اینجا درآوردم.."پیشی کوچولو جواب داد.و دیگه مطمئن شد که این‌یکی پیشی بزرگه نثل بقیه نیست.متفاوته.
      چند ثانیه پیش،یکم که عقب کشیده بود،حالا دوباره سرجاش برگشت و بدن و ذهنش خودبه‌خود اعتماد کرد بهش.دیگه تو حالت دفاعی نبود.
      جواب سوال دیگشو داد:"نه.مریض نیستم.همینجوری متولد شدم.

    • image🐈𝗟𖦹𝘀𝘁
      مدتی نیستم

      "فهمیدم. فهمیدم. پس تو مثل جغد پیری. اون هم از وقتی که به دنیا اومده تا الان موهای سفید داره."
      آقا ببره گفت و باز دوباره به بالای درخت رفت. چنگ هاش درخت رو خراش میداد و با گیر کردن توی درز های درخت، که دارکوب ها ساخته بودن، بالا رفتن براش راحت تر میشد.
      "بهت پیشنهاد میکنم اگه میخوای اینجا بمونی بیای بالای درخت. بیشتر حیوانات شب مثل من باهات برخورد نمیکنن."
      این رو گفت و آروم چشماش رو بست.

    • پیشی کوچولو خواست حرفی بزنه که دید پیشی بزرگتر رفت.برای همون دیگه چیزی نگفت.رفتن پیشی بزرگتر رو تماشا کرد.حرفش رو که شنید یکم ترسید.پس تصمیم گرفت مثل اون بره بالا درخت.رفت بالای درخت.ولی پیشی کوچولو بود دیگه.وسط راه خسته شد و تصمیم گرفت روی یه شاخه خیلی نازک‌تر یکم بایسته.همین که حتی یکی از پاهاش به شاخه خورد،شاخه شکست و افتاد.و پیشی کوچولو هم همینطور.ولی پیشی کوچولوی ما هیله‌گر تر از این حرفا بود و روی چهار دست و پاهاش افتاد و هیچیش نشد.دوباره بالا رفت ولی اینبار با دقت رفت.رسید پیش پیشی بزرگتر

    • چند ثانیه بهش خیره شد.بعد اینکه مطمئن شد خوابه خواست بره تو بغلش بخوابه.داشت میرفت بغلش که پیشی بزرگتر بیدار شد و..

    • image🐈𝗟𖦹𝘀𝘁
      مدتی نیستم

      آقا ببره چشماش و کمی باز کرد و به پیشی کوچولو نگاه کرد.
      "فاصلت رو حفظ کن، کوچولو. تو که نمیخوای تبدیل به یه غذای خوب برای یه ببر پیر بشی، میخوای؟"
      آقا ببره این رو با یه پوزخند گفت و برای ترسوندن پیشی کوچولو کمی دهانش رو باز کرد تا دندون های نیش تیزش مشخص بشه. بعد هم چشماش رو دوباره بست و خوابید.

    • پیشی کوچولو با بیدار شدن پیشی بزرگتر زود ازش فاصله گرفت.بعد از حرف پیشی بزرگتر هم که..حتی تو چند ثانیه بهش هزار تا صدا هشدار داد که دیگه بس کنه.این عادت اون بود.ولی چیزی نگفت و عقب کشید و دور تر از پیشی بزرگتر خوابید.

    • image🐈𝗟𖦹𝘀𝘁
      مدتی نیستم

      تمومش کنیم یا ادامه بدیم_؟🌚
      ایده یوخ___

    • آقا به یجا برسون میخوام پستش کنم خیلی خوبشد👎🏼

    • image🐈𝗟𖦹𝘀𝘁
      مدتی نیستم

      خب بزار فکر کنم...🌚

    • ارههارههه پستش کنن

  • چه نازید شما🙆🏻‍♀

  • یه کامنت یهویی

  • دلام کاربر ناز🥳

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.