خانه ای در دل تاریکی؛
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
در حقیقت؛
من چیزی را احساس نمیکنم،مخصوصا حال که عزیز ترینم رفته؛
آخر میدانید؛
احساس کردن از ویژگی های انسان هاست؛
یک شیطان نمیتواند مانند انسان باشد...
هر چقدر هم که تظاهر کند؛
باز هم شیطان است.
۱۷:۱۷
۱۲ مهر~
تو خوابیده ای آرام
و من پشت پلک تو آنقدر میبارم،
تا پنجره را باز کنی...
دست هایت را زیر باران بگیری؛
و بخندی.
"عباس معروفی"
به چه می اندیشی؟!
به خزانی که گذشت؟
به بهاری که نبود؟
به امیدی که کنون رفته به باد؟
یا به عهدی که دگر رفته ز یاد؟
به چه می اندیشی؟!
به دو چشمی که تو را هیچ ندید؟
به دو دستی که تو را هیچ نخواست؟
به رفیقی که غمارغمت از چهره نرفت ؟
یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت؟
به چه می اندیشی؟!
به بهاری دیگر یا امیدی دیگر یا رفیقی دیگر...
خواب نمیبرد مرا
یار نمیخرد مرا
مرگ نمیدرد مرا
آه چه بی وفا شدم.
_عباس معروفی
زیبای من؛
آنقدر اشگ ریخته ام.
آنقدر انتظار کشیده ام.
آنقدر خسته ام،که اگر باز نگشتی به درک.
او تو را کشته بود؛
ولی تو انگار طوری هستی؛
که اگر بر مزارت دسته گلی میذاشت،
او را میبخشیدی...
اگه وایب نظرسنجیت رو خراب کردم پیامم رو پاک کن.
باشه.
با چشمانم عهد کرده بودم که عشق مرا لو ندهند؛
باور کن این روانی ها بی اختیار با تو سخن میگویند.
چه وایب زیبایی...
ممنونم.
"دیدمش گفتم منم؛نشناخت او!"
نیما یوشیج