از این عکس یه متن فوقالعاده بنویس
| اتمام مسابقه | 1405/08/22 |
| ظرفیت مسابقه | 100 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
| شرکت در این مسابقه | |
گاهی دلم میخواد از تمام شلوغیهای دنیا فاصله بگیرم و به جایی مثل این پناه ببرم؛ جایی که خبری از عجله و نگرانی نیست. یه خونهی دنج وسط طبیعت، صدای آروم خشخش درخت ها، دشتهای سبز و طلایی و نسیمی که انگار تمام خستگیها رو با خودش میبره. امیدوارم آرزوی اینکه صبحهات با نور خورشید و صدای پرندهها شروع بشه و غروبهات رو با آرامش تماشا کنی رو به گور نبرم. شاید خوشبختی همیشه چیز بزرگی نباشه. گاهی همین آرامش ساده، همین گوشهی دور از دنیا، تمام چیزیه که آدم برای خوشحال بودن نیاز داره.
خانه ای در دور دست ، دورش را درختانی در کرده بودند ، آن خانه چه چیز ها که به خودش ندیده بود ، شادی ، غم ، عشق و احساساتی را تجربه کرده بود که هر خانه ای به خود نمیبیند، نام خانه ، پیچک سبز بود ، و بزرگترین نویسنده ی جهان در آنجا متولد شد . هلن از بچگی عاشق نوشتن بود ، عاشق نور هوایی که از پنجره به داخل میتابید و صدای باد لابلای برگ ها ، و آن خانه ، چه چیز ها که به خودش ندیده بود
مهم نیست چه خانه ای دارید کوچک با بزرگ مهم اینه که کنار هم باشید اگر خانه ای به خانواده بماند دیگر خانه نیست بلکه زندانی است که تو را از آنها گرفته است
چه مزرعه آشنایی.. جایی که زمانی کودکیِ پسری سرزنده رو شاهد بود پسری با رویاهای کوچیک ولی ذهنی بلند پرواز ولی سختی های زندگی و پدری نالایق، اون ذهن خلاق و روشن رو خاکستر کردن.. خاکستری که زمانی، دلخوشی پدربزرگش بود
این خانهی سفید با آن ایوانِ آرام، فقط پوستهای زیباست برای پنهان کردنِ سالها سکوت و تنهایی. جادهی خاکی هنوز همانطور پیچ میخورد تا شاید کسی برگردد، اما هیچ ردپایی روی آن تازه نیست. حصارهای چوبی، مثل دیوارهای نامرئیِ دل، آنقدر بلند شدهاند که حتی باد هم جرات عبور از آنها را ندارد. انبارِ سرخِ انتهای مزرعه، تنها یادگاری از روزهایی است که صدای زندگی در آن میپیچید؛ حالا فقط علفهای هرز مهمان آن هستند. جویبارِ کوچک کنار خانه هنوز زمزمه میکند، اما انگار آب، خاطرات را با خودش برده
با نفس عمیق ریه هایم را از هوای تازه پر می کنم. بالاخره توانستم به دهکده قدیمی برگردم. بعد فرار کردن از شهر لعن.تی جای دیگه نداشتم .نمی دانم آیا آن خانه هنوز هم سرجایش هست؟ یا نه؟ آیا هنوز آدم هایش هستند ؟ یا نکنه آن ها را هم از دست دادم؟ اگر برگردم مرا می پذیرند؟ می بخشند؟ خاطرات کودکی ام به یک باره از چشمانم می گذرند بازی های کوچکمان توی مزرعه و جاده ای که همه چیز از من گرفت.
پرتوهای قوی و زیبا و اجتناب ناپذیر صبح روز نو او را از خواب پنبه ای اش بیدار کرد. ابتدا چشمانش را باز کرد و منتظر کاند تا حواس پنجگانه اش به کار بیافتند. صدای چهچه گنجشک ها را مانند نویزی دلپذیر از بیرون به داخل می آمد می شنید. با انرژی تازه ای که در بدن داشت از تخت بیرون پرید و پرده ها را برای نمایان شدن مزارع پراکنده بر روی دشت های سرسبز کنار کشید. منظره ای تکراری اما سیری ناپذیر. همیشه این کلبه محقر و مزرعه را به کاخ های سر به فلک کشیده شهری ترجیح می داد. در اینجا زندگی برای او جریان داشت.
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
بعید میدونم فوقالعاده بوده باشه ولی خب🚶♀
چه دژاوو جالبی👀
البته از اون روز، ۷۲ روز میگذره🚶♀
منظورت چیه